تاريك شبم را سحر آيد روزى وز گمشده يارم خبر آيد روزى اين دلو تهى كه در چه انداختهام نوميد نيم كه پر برآيد روزى .
نقل از العراضه .
رجوع به : از پى هرگريه آخر . . . ، شود .
تاريكى جهل خودستائيست لا اعلم عين روشنائيست .
تحفة العراقين .
رجوع به : آنكس كه نداند و نداند . . . ، شود .
تاريكى روز از فغان است .
رجوع به : الجزء عند البلاء . . . ، شود .
تاريكى شب سرمهء چشم كور موش است
. نقل از مجموعه مختصر امثال طبع هند .
رجوع به : مهر درخشنده چو . . . ، شود .
تاريكى نشسته روشنائى را مىپايد
. در گوشهء عزلت خود مواظب دقت در اعمال مردمان باشد .
تا ز باطل بنگذرى حق نيست .
( . . . كه از اين نيمه حق مطلق نيست . )
سنائى .
تازگى سرو گل ز بارانست زندگى سرودل ز ياران است .
سنائى .
تازهدن بسم الله
. رجوع به : از سر نو . . . ، شود .
تازه مىپرسد ليلى نر بود يا ماده
. سؤال را ابلهى پس از شنيدن تمام قصهء ليلى و مجنون كرده است . مثل را در نظاير اين مورد گويند .
تازيانه برزدى اسبم بگشت .
( . . . گنبدى كرد وز گردون برگذشت . )
مولوى .
تازى خوب هنگام شكار بازيش مىگيرد
. از تازى خوب تازى بد اراده كنند .
و مثل را بتوبيخ به آنكه درگاه كارى فورى به امرى ناضرورى مشغول شود يا بهانهء آرد گويند .
تازى را به زور به شكار نتوان برد
. براى هركار شوق عامل به كار است .
تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
( اى نور چشم من سخنى هست گوش كن . . . )
حافظ . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
تا سال دگر مى كه خورد زنده كه ماند
. نظير كه مرده كه زنده !
تا سايهور درختى گردد نهالكى بنگر كه چند آب درآيد بجويبار .
مسعود سعد .
تاس اگر نيك نشيند همه كس نراد است
. تاس كعبتين نرد است . و مراد مثل آنكه با جمعيت اسباب يارو كردن بخت هر كار مشكل آسان باشد .
تا سر بجايست خللها را دريافت باشد
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : تا جان هست . . . ، شود .
تا سرخاب از فرنگ آرند زنان خوشگلند
. رجوع به : تا تيغ . . . ، شود .
تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر ملك حيف باشد ديو را بر تارك افسر داشتن .
سنائى .
تا سيهروى شود هركه در او غش باشد .
( خوش بود گر محك تجربه آيد بميان . . . )
حافظ .
تا شاهرگم مىجنبد . .
. تا زندهام . و فعلى كه در پشت اين جمله آيد هميشه به صورت نفى باشد .