تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

تان نتل

. شيخ ابو سعيد ابو الخير . نقل از اسرار التوحيد . آهستگى پيشه گير تا كامياب گردى

تا نخوانند مرو

. رجوع به : ناخوانده بخانهء خدا نتوان رفت ، شود .
تا نخواهد طبيعتت مى خور چونكه خواهد دگر نشايد خورد
( اى برادر اگر شراب خورى * با تو گويم كه چونش بايد خورد )
ابن يمين . رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .

تا ندانى كه سخن عين صواب است مگوى

. نظير :
تا نيك ندانى كه سخن عين صوابست * بايد كه به گفتن دهن از هم نگشائى .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
تا ندانى كه كيست همسايه بعمارت تلف مكن مايه .
( مردمى آزموده بايد و راد * كه بنزديكشان نهى بنياد . )
اوحدى . رجوع به : همسايه را بپرس . . . ، شود .
تا ندهندت مستان گر وفاست تا ننيوشند مگو گر دعاست . نظامى . رجوع به : تا نپرسندت مگو . . . ، شود .

تا ندهى نستانى

. رجوع به : از مكافات عمل ، شود .

تا نسوزد بو برنخيزد از چندن .

( عيان شود خطر آدمى ز رنج خطير * كه . . . )
قاآنى . نظير :
تا در آتش ننهى بوى نيايد ز عبير .
سعدى .
عود بر آتش نهند و مشك بسايند .
سعدى .

تا نسوزى ترا چه بيد و چه عود .

( بىرياضت نيافت كس مقصود )
سنائى . رجوع به مثل قبل شود . و رجوع به : عند الامتحان . . . ، شود .
تا نشان سم اسبت گم كنند تركمانا نعل را وارونه زن . قاآنى . رجوع به : نعل را باژگونه زدن ، شود .

تا نفس هست آرزو باقى است

. رجوع به : آدم باميد زنده است ، شود .

تا نفس هست اميد هست

. از بيمار تا نفس آخر دست شستن نشايد و هرچند رنجورى شديد باشد به تيمار بايد كوشيد . رجوع به : تا جان هست . . . ، شود .

تا نفس هست و نفس كارى كن

( گرد خويش از عمل حصارى كن . )
اوحدى . رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .

تا نقش است بخش است

. نقل از جامع التمثيل . نظير : درآمد مرد را بخشنده دارد .

تا نكشد رنج بنده كى شود آزاد

( بند نهادند بر تو تا بكشى رنج )
ناصر خسرو . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تا نكنى جاى قدم استوار پاى منه در طلب هيچ كار .

تا نگريد ابر كى خندد چمن

( تا نگريد طفل كى جوشد لبن . )
مولوى . رجوع به : گريه بر هر درد بىدرمان . . . ، شود .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 539 | على اكبر دهخدا