تا تو در علم با عمل نرسى عالمى فاضلى ولى نه كسى .
سنائى .
رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
تاتوره به هوا پاشيدهاند
. تاتوره يا تاتوله و يا داتوره همان جوز ماثل و جوز مقاتل است و مراد مثل اينكه چرا مردمان ديدنىها را نمىبينند و يا دانستنىها را درك نمىكنند . نظير :
چشم باز و گوش باز و اين ذكا * خيرهام در چشمبندى خدا .
مولوى .
تا تو نيز از خلق پنهانى همى ليلة القدرى و اسم اعظمى .
مولوى .
رجوع به : از دام زبون . . . و رجوع به : از بلا دورى . . . ، شود .
تا تو يار خويش باشى يار نتوان داشتن .
( دشمن خود باش زيرا جز هوا نبود ترا . . . )
سنائى .
تا تيغ از اصفهان ميايد مردان جوانند و تا سرخاب از فرنگ ميايد زنان خوشگل
.
تا جان در تن است اميد صد راحت و فرج
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : مثل بعد شود .
تا جان هست اميد هست
. نظير : تا نفس هست اميد هست . تا دم باقيست اميد باقيست .
يك نفس ما داريم يك نفس او . تمثل :
مرا تا جان بود اميد باشد * كه روزى جفت من خورشيد باشد .
ويس و رامين .
تاج بزرگى نماند بكس .
( كنون چاره با او مدار است بس * كه . . .
همين چرخ گردان بر او بگذرد * چنين داند آنكس كه دارد خرد . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
تاجر ترسنده طبع شيشه جان در طلب نى سود بيند نى زيان .
مولوى .
نظير التاجر الجبان محروم . رجوع به : از خطر خيزد خطر . . . ، و رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
تاج كيان بين كه كيان مىنهند جاى كيان را بكيان ميدهند .
خواجو .
رجوع به : بر جاى رطل و جام مى . . . ، شود .
تاج نامرد را چه درخورد است .
( دين حق تاج و افسر مرد است . . . )
سنائى .
تاج و تخت ملوك بىنم ميغ دسته گرزدان و دستهء تيغ .
سنائى . در اينجا نم ميغ اشاره به سفرهاى جنگيست كه ناچار با برف و باران و تحمل مشقات ديگر متلازم است .
تا جهان بود از سر آدم فراز كس نبود از راه دانش بىنياز مردمان بخرد اندر هر زمان راه دانش را بهرگونه زبان گرد كردند و گرامى داشتند تا به سنگ اندر همى بنگاشتند دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است .
رودكى .