رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تا جهان بود و بود مرغ بود طعمهء باز .
( مكان مرغ شكارند و ملك باز سپيد . . . )
فرخى .
رجوع به : الحكم لمن غلب ، شود .
تا چراغ روشن است جانوران بيرون آيند
. تا آنگاه كه مجالس سور و ضيافت برپاست طفيليان و كاسه ليسان گرد آيند . و در نظاير نيز مستعمل است .
تا چراغ روشن است گاو ميزايد
. اين مثل را ديدهام ولى مورد استعمال و مراد آن بر من معلوم نيست .
تا چرخ فلك بر سر دور است هر شب همينطور است .
نظمى ساختهء عامه است كه با آن شكايت از بدبختى دائم خويش كنند .
تا چه آيد از پس پرده برون
( موجزن شد پردهء دلشان ز خون . . . )
عطار .
رجوع به : سحر تا چه زايد و رجوع به : بينيم تا اسب . . . ، شود .
تا چه از آب برآيد ، ( يا ) تا چه از آب بيرون آيد
تمثل :
جامهء پر صورت دهر اى جوان * چرك شد و شد به كف گازران
رنگ همه خام و چنان پيچ و تاب * منتظرم تا چه برآيد ز آب .
رودكى .
رجوع به : مثل قبل شود .
تا چه انديشه كند راى جهان آرايت
( سر تسليم نهاديم به حكم و رايت . . . )
سعدى .
نظير : همه بندگانيم خسروپرست .
تا چه دارد زمانه زير گليم
( تا چه بازى كند نخست حريف )
ابو حنيفه اسكافى .
رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .
تا چه شكلى تو در آيينه همان خواهى ديد
( شاهد آئينهء تست ار نظر هوش كنى )
رجوع به : كولى غربال . . . ، شود .
تا خاكسارى تو بجا سرورى بجاست
نظير : از سستى آدميزاد گرگ آدمىخوار پيدا مىشود . وحيد قزوينى .
تا خم شدهء بار گذارند به پشتت
. رجوع به : تا گفتهء غلام توام . . . ، شود .
تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
تمثل :
فرياد و فغان زين فلك آينهگون * كز خاك بچرخ بركشد مشتى دون
ما منتظران روزگاريم هنوز * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون .
عمادى شهريارى .
دارم ز جفاى فلك آينهگون * پر آه دلى كه سنگ از او گردد خون
روزى بهزار غم بشب ميآرم * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون .
رجوع به : سحر تا چه زايد و رجوع به : بينيم تا اسب . . . ، شود .