تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .

تا جهان بود و بود مرغ بود طعمهء باز .

( مكان مرغ شكارند و ملك باز سپيد . . . )
فرخى . رجوع به : الحكم لمن غلب ، شود .

تا چراغ روشن است جانوران بيرون آيند

. تا آنگاه كه مجالس سور و ضيافت برپاست طفيليان و كاسه ليسان گرد آيند . و در نظاير نيز مستعمل است .

تا چراغ روشن است گاو ميزايد

. اين مثل را ديده‌ام ولى مورد استعمال و مراد آن بر من معلوم نيست .
تا چرخ فلك بر سر دور است هر شب همين‌طور است . نظمى ساختهء عامه است كه با آن شكايت از بدبختى دائم خويش كنند .

تا چه آيد از پس پرده برون

( موج‌زن شد پردهء دلشان ز خون . . . )
عطار . رجوع به : سحر تا چه زايد و رجوع به : بينيم تا اسب . . . ، شود .

تا چه از آب برآيد ، ( يا ) تا چه از آب بيرون آيد

تمثل :
جامهء پر صورت دهر اى جوان * چرك شد و شد به كف گازران رنگ همه خام و چنان پيچ و تاب * منتظرم تا چه برآيد ز آب .
رودكى . رجوع به : مثل قبل شود .

تا چه انديشه كند راى جهان آرايت

( سر تسليم نهاديم به حكم و رايت . . . )
سعدى . نظير : همه بندگانيم خسروپرست .

تا چه دارد زمانه زير گليم

( تا چه بازى كند نخست حريف )
ابو حنيفه اسكافى . رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .

تا چه شكلى تو در آيينه همان خواهى ديد

( شاهد آئينهء تست ار نظر هوش كنى )
رجوع به : كولى غربال . . . ، شود .

تا خاكسارى تو بجا سرورى بجاست

نظير : از سستى آدميزاد گرگ آدمىخوار پيدا مىشود . وحيد قزوينى .

تا خم شدهء بار گذارند به پشتت

. رجوع به : تا گفتهء غلام توام . . . ، شود .

تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون

تمثل :
فرياد و فغان زين فلك آينه‌گون * كز خاك بچرخ بركشد مشتى دون ما منتظران روزگاريم هنوز * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون .
عمادى شهريارى .
دارم ز جفاى فلك آينه‌گون * پر آه دلى كه سنگ از او گردد خون روزى بهزار غم بشب ميآرم * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون .
رجوع به : سحر تا چه زايد و رجوع به : بينيم تا اسب . . . ، شود .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 533 | على اكبر دهخدا