آشنا كن باز را كو خود همى داند شكار .
( دوستان را دلنوازى كن كه جانبازى كنند . . . )
ابن يمين .
آشنائى روشنائى است
. تمثل :
شنيدى اين مثل در آشنائى * كه باشد آشنائى روشنائى
. ويس و رامين .
و در اين بيت فردوسى در يوسف و زليخا شايد اشارهء ضعيف به همين مثل شده است :
ز تن پيرهن سوى بابت فرست * كه آرام بابت بدان اندر است
كه چشمش بدان روشنائى دهم * وزان روشنى آشنائى دهم
. فردوسى .
آش نخورده دهان سوخته
. نظير : گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده . سعدى .
آشى برايت ، آشى برايش بپزم كه يك وجب روغن داشته باشد
. در مقام تهديد گويند . يعنى آنچه را از كارهاى بد تو ميدانم به او مىگويم . تمام وسايل منعى كه براى آرزوى تو دارم به كار خواهم برد .
آفتاب آمد دليل آفتاب
( . . . گر دليلت بايد از وى رخ متاب . )
مولوى . نظير :
به خودش كس شناخت نتوانست * ذات او هم به دو توان دانست
. سنائى .
بر اختر جز اختر دليلى دگر * نخواهد مگر مرد تيره بصر
. حضرت اديب .
يا من دل على ذاته بذاته . فقرهء دعا .
آفتاب از كدام سمت ، آفتاب از كدام طرف در آمده است كه .
. . آمدن شما بديدار من پس از غيبتى طويل جاى بسى شگفتى است ، اظهار محبت كنونى او بعد از زمانى دراز كه ابراز بىمهرى مىكرد درخور استغراب است . تمثل :
آفتاب از كدام سمت دميد * كه تو امروز ياد ما كردى
. ايرج ميرزا .
آفتاب از نور و كوه از سايه كى گردد جدا .
( دولت او آفتاب و نور و كوه و سايهاند . . . )
ساوجى . نظير : تخلف معلول از علت محال است .
آفتاب اندر فلك آنگه كسى گويد سها .
( مصطفى اندر جهان آنگه كسى گويد كه عقل . . . )
سنائى .
آفتاب بزردى افتاد تنبل بجلدى اوفتاد
. كاهل غالبا كارها را به آخر وقت گذارد .
نظير : هاريسم واريسم ، خواجه بدروازه رسيد ، كارم به جائى نرسيد .
آفتاب بگذارى راه مىافتد
. خطى نهايت بد است . نظير : مثل خرچنگ قورباغه است . مثل اوايل مير مىنويسد . صاحبش از صد دينار دويم محروم است .
آفتاب به گل اندودن
. حقيقتى روشن را با موانع يا دلايلى ضعيف پوشيدن . رجوع به آفتاب را با گل نتوان اندود ، شود .