تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧

آشنا كن باز را كو خود همى داند شكار .

( دوستان را دلنوازى كن كه جانبازى كنند . . . )
ابن يمين .

آشنائى روشنائى است

. تمثل :
شنيدى اين مثل در آشنائى * كه باشد آشنائى روشنائى
. ويس و رامين . و در اين بيت فردوسى در يوسف و زليخا شايد اشارهء ضعيف به همين مثل شده است :
ز تن پيرهن سوى بابت فرست * كه آرام بابت بدان اندر است كه چشمش بدان روشنائى دهم * وزان روشنى آشنائى دهم
. فردوسى .

آش نخورده دهان سوخته

. نظير : گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده . سعدى .

آشى برايت ، آشى برايش بپزم كه يك وجب روغن داشته باشد

. در مقام تهديد گويند . يعنى آنچه را از كارهاى بد تو ميدانم به او مىگويم . تمام وسايل منعى كه براى آرزوى تو دارم به كار خواهم برد .

آفتاب آمد دليل آفتاب

( . . . گر دليلت بايد از وى رخ متاب . )
مولوى . نظير :
به خودش كس شناخت نتوانست * ذات او هم به دو توان دانست
. سنائى .
بر اختر جز اختر دليلى دگر * نخواهد مگر مرد تيره بصر
. حضرت اديب . يا من دل على ذاته بذاته . فقرهء دعا .

آفتاب از كدام سمت ، آفتاب از كدام طرف در آمده است كه .

. . آمدن شما بديدار من پس از غيبتى طويل جاى بسى شگفتى است ، اظهار محبت كنونى او بعد از زمانى دراز كه ابراز بىمهرى مىكرد درخور استغراب است . تمثل :
آفتاب از كدام سمت دميد * كه تو امروز ياد ما كردى
. ايرج ميرزا .

آفتاب از نور و كوه از سايه كى گردد جدا .

( دولت او آفتاب و نور و كوه و سايه‌اند . . . )
ساوجى . نظير : تخلف معلول از علت محال است .

آفتاب اندر فلك آنگه كسى گويد سها .

( مصطفى اندر جهان آنگه كسى گويد كه عقل . . . )
سنائى .

آفتاب بزردى افتاد تنبل بجلدى اوفتاد

. كاهل غالبا كارها را به آخر وقت گذارد . نظير : هاريسم واريسم ، خواجه بدروازه رسيد ، كارم به جائى نرسيد .

آفتاب بگذارى راه مىافتد

. خطى نهايت بد است . نظير : مثل خرچنگ قورباغه است . مثل اوايل مير مىنويسد . صاحبش از صد دينار دويم محروم است .

آفتاب به گل اندودن

. حقيقتى روشن را با موانع يا دلايلى ضعيف پوشيدن . رجوع به آفتاب را با گل نتوان اندود ، شود .