تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 531

مساهمون:

ص٥٣١
كاستينها در غم تو تر كنند از آب گرم * گر نشيند خاك گرمى ناگهان بر دامنت .
محمد بن ابى بكر نسفى . رجوع به : آنچنان زى . . . ، شود .

تا توانى سعى كن از بهر آش .

( . . . كاسه گر چينى نباشد گو مباش . )
تا توانى مكش ز مردى دست كه بسستى كسى ز مرگ نجست . مسعود سعد . رجوع به : به اجل نامده . . . ، شود .
تا توانى نكنى در حق كس تقصيرى بدمى يا درمى يا قدمى يا قلمى .
تا تو او را خورى عزيزش دار چون تو را او خورد بمانش خوار .
( مرد عاقل كه بر ره داد است * غذى او ز باده و باد است باده در پيش انده استاده است * زانكه غمخوار آدمى باده است زيركان را در اين جهان خراب * هيچ غمخوارهء مدان چو شراب عقل را گر سوى تو هست شكوه * بادهء عقل دزد را منكوه اندكى زو عزيز و تندار است * باز بسيار خوار از او خوار است . . . )
سنائى . نظير :
اى برادر اگر شراب خورى * با تو گويم كه چونش بايد خورد تا نخواهد طبيعتت مى خور * چونكه خواهد دگر نشايد خورد .
ابن يمين . رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .
تا تو اين جاه و جاى را بينى به خدا گر خداى را بينى . اوحدى .

تا تو باشى كه دگر آرغ بى جا نزنى

. آرغ مخفف آروغ است . و بمزاح ، سزاى اين كردار بد خويش ديدى و البته سپس نخواهى كرد .
تا تو بر پشت ستورى بار او بر جان تست چون به ترك خر بگفتى آتش اندر بار زن . سنائى .
تا تو در بند قليه و نانى كى رسى در بهشت رحمانى
( . . . خوردن اينجا روا نميدارند * در بهشت آتش و سفره چون آرند در بهشت ار خورى جو و گندم * هم آدم كنى پى خود گم )
اوحدى . نظير : السكون الى مألوفات الطبايع يقطع صاحبها عن بلوغ درجات الحقايق . ابو العباس ارمى . نقل از كشف المحجوب . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
تا تو در خانه صيد خواهى كرد دست و پايت چو عنكبوت بود .
( چه خورد شير شرزه در بن غار * باز افتاده را چه قوت بود . . . )
سعدى . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .