نظير :
تا نپرسندت مگو از هيچ باب * تا نخوانندت مرو بر هيچ در .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
تا تنور گرم است نان دربند ( يا ) تا تنور گرم است نان توان بست ، ( يا ) بايد نان بست .
تا اسباب و وسائل هست بايد در برآمدن مقصود كوشيد .
تمثل :
ابر بىآب چند باشى چند * گرم دارى تنور نان دربند .
نظامى .
هوائى معتدل چون خوش نخنديم * تنورى گرم چون نان درنبنديم .
نظامى .
عروسى ديد زيبا جان در او بست * تنورى گرم حالى نان در او بست .
نظامى .
تيز بازارى عدلت چو فلك ديد بعدل * گفت در بند فطيرى تو كه گرم است تنور
سلمان ساوجى .
رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
تا توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم
. خواجه عبد اللّه انصارى .
رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
تا توانستم ندانستم چه سود چونكه دانستم توانستم نبود .
نظير : در جوانى مستى در پيرى سستى پس خدا را كى پرستى . خواجه عبد اللّه انصارى .
تا توانستى ربودى چون عقاب چون شدى عاجز گرفتى كركسى فاسقى بودى بوقت دسترس پارسا گشتى كنون در مفلسى .
ناصر خسرو .
رجوع به : الان قد ندمت ، و رجوع به : اگر لوطى نگويد . . . ، شود .
تا توانى پا منه اندر فراق ابغض الاشياء عندى الطلاق .
مولوى . اقتباس از حديث : ما خلق اللّه شيئا على وجه الارض احب من العتاق و لا خلق شيئا على وجه الارض ابغض من الطلاق نظير :
تو براى وصل كردن آمدى * نى براى فصل كردن آمدى .
مولوى .
و رجوع به : ابغض الاشياء . . . ، شود .
تا توانى پرده كس را مدر تا ندرد پردهات را پردهدر .
رجوع به : به پردهء كس را مدر . . . ، شود .
تا توانى با سه كس سودا مكن مال جدم لا تكلم چوق دمه
. مثلى عاميانه است كه گويد : از سوداى با سادات علوى كه مال هركس را توانند از بابت خمس تصرف كنند و علما كه جاهل را بر آنان بحثى نيست و تركان كه چماق و زور قويترين دليل آنانست پرهيز كن .
تا توانى درون كس مخراش كاندرين راه خارها باشد كار درويش مستمند برآر كه تو را نيز كارها باشد .
سعدى .
تا توانى دلى بدست آور .
( . . . دل شكستن هنر نمىباشد . )
تا توانى زندگانى آنچنان كن با همه بشنو از من اين نصيحت ياد بادا از منت