باب تاء
تا ابله در جهانست مفلس درنمىماند
. ابلهان عشوه و كالاى فاسد خرند و زيركان سود برند . تمثل :
تا كه احمق باقى است اندر جهان * مرد مفلس كى شود محتاج نان .
نظير : لر بازار نرود بازار مىگندد .
تا از محاسبهء خود نپرداختهء بمحاسبهء ديگران آغاز مكن
. رجوع به : كور خود . . . ، شود .
تا اين آب ميرود من نيز نان ميخورم
. عربى در بغداد دينارى بخباز داد تا او را يك نوبت از نان سير كند و خود بر كنار دجله نشست . نانوا چندين راه نان به دو برد ، و او هربار بخورد و باز مطالبه كرد . نانوا گفت اى سبحان اللّه ! آخر مرا نگوئى تا چند نان خورى ؟ عرب اشاره به رود كرده و گفت . . .
تا به آب نزنى شناگر نميشوى
. رجوع به : ز ترسنده مردم برآيد . . . ، شود .
تا باد نجنبد نفتد ميوه ز اشجار
( اين شعر من از رغم عدو گفتم زيرا . . . )
مسعود سعد .
تا ببيند مؤمن و گبر و جهود كاندر اين صندوق جز لعنت نبود .
مولوى .
تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن .
( خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن . . . )
حافظ . نظير : تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون . تا در ميانه خواستهء كردگار چيست .
تا ببينم كه از غيب چه آيد بيرون
. رجوع به : ببينيم تا اسب اسفنديار . و رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .
تا ببينيم كه از غيب چه آيد بيرون
. رجوع به مثل قبل شود .
تا بتوانى سخن كموبيش مگو
. از جامع التمثيل . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
تا بخت كرا خواهد و ميلش بكه باشد
. نقل از تذكرهء دولتشاه . رجوع به :
ببينيم تا اسب . . . و رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .
تابخور ندارد چشم خفاش .
( رها كن عقلرا با حق همى باش * كه . . . )
شبسترى .
تا بدامان قيامت ، ( يا ) تا بدامنهء قيامت
. هميشه . الى الابد .
تمثل :
بقد خود بريدند از ملامت * لباسى تا بدامان قيامت .
جامى .
نظير : تا دنيا دنياست .
تا بدانستمى ز دشمن دوست زندگانى دوبار بايستى .
عمادى شهريارى .
رجوع به : مرد خردمند هنرپيشه را . . . ، شود .
تا بدكان و خانه درگروى هرگز اى خام آدمى نشوى .
( . . . برو