تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨

باب تاء

تا ابله در جهانست مفلس درنمىماند

. ابلهان عشوه و كالاى فاسد خرند و زيركان سود برند . تمثل :
تا كه احمق باقى است اندر جهان * مرد مفلس كى شود محتاج نان .
نظير : لر بازار نرود بازار مىگندد .

تا از محاسبهء خود نپرداختهء بمحاسبهء ديگران آغاز مكن

. رجوع به : كور خود . . . ، شود .

تا اين آب ميرود من نيز نان ميخورم

. عربى در بغداد دينارى بخباز داد تا او را يك نوبت از نان سير كند و خود بر كنار دجله نشست . نانوا چندين راه نان به دو برد ، و او هربار بخورد و باز مطالبه كرد . نانوا گفت اى سبحان اللّه ! آخر مرا نگوئى تا چند نان خورى ؟ عرب اشاره به رود كرده و گفت . . .

تا به آب نزنى شناگر نميشوى

. رجوع به : ز ترسنده مردم برآيد . . . ، شود .

تا باد نجنبد نفتد ميوه ز اشجار

( اين شعر من از رغم عدو گفتم زيرا . . . )
مسعود سعد .
تا ببيند مؤمن و گبر و جهود كاندر اين صندوق جز لعنت نبود . مولوى .

تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن .

( خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن . . . )
حافظ . نظير : تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون . تا در ميانه خواستهء كردگار چيست .

تا ببينم كه از غيب چه آيد بيرون

. رجوع به : ببينيم تا اسب اسفنديار . و رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .

تا ببينيم كه از غيب چه آيد بيرون

. رجوع به مثل قبل شود .

تا بتوانى سخن كم‌وبيش مگو

. از جامع التمثيل . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .

تا بخت كرا خواهد و ميلش بكه باشد

. نقل از تذكرهء دولتشاه . رجوع به : ببينيم تا اسب . . . و رجوع به : سحر تا چه زايد . . . ، شود .

تاب‌خور ندارد چشم خفاش .

( رها كن عقلرا با حق همى باش * كه . . . )
شبسترى .

تا بدامان قيامت ، ( يا ) تا بدامنهء قيامت

. هميشه . الى الابد . تمثل :
بقد خود بريدند از ملامت * لباسى تا بدامان قيامت .
جامى . نظير : تا دنيا دنياست .
تا بدانستمى ز دشمن دوست زندگانى دوبار بايستى . عمادى شهريارى . رجوع به : مرد خردمند هنرپيشه را . . . ، شود .
تا بدكان و خانه درگروى هرگز اى خام آدمى نشوى .
( . . . برو