تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 527

مساهمون:

ص٥٢٧
پيمانهء هركه پر شود ميميرد * پيمانهء من چو شد تهى ميميرم ديدم بخواب خوش كه به من داد ساغرى * تعبير قتل ماست كه پيمانه پر شد است .
غياث شيرازى .
پيمانهء آنكس بيقين پر شده باشد * كو با تو نياورد بسر وعده و پيمان .
قطران .
پيمانه چو پر شود چو شيرين و چو تلخ .
خيام . نظير : پيمانه لب‌ريز شدن . قفيز برآمدن .

پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ .

( چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ * . . . مى نوش كه بعد از من و تو ماه بسى از سلخ بغره آيد از غره بسلخ . )
خيام .

پيمانه لب‌ريز شدن

. رجوع به : پيمانه پر . . . ، شود .
پى مرگ هر جانور دربوش جداگانه راهست و ديگر روش . حضرت اديب .

پى مور بر هستى او گواست

( . . . كه ما بندگانيم و او پادشاست . )
فردوسى . رجوع به : برگ درختان سبز . . . ، شود .

پى نام و نانند خلق زمانه .

( . . . تو مر خلق را مايهء نام و نانى . )
فرخى .

پى نخود سياه فرستادن

. نظير : انت كبارح الاروى . رجوع به : پى قوطى بگير بنشان . . . ، شود .

پيوسته نيكوتر آيد ببر .

( گهرشان بپيوند با يكدگر * كه . . . )
اسدى .
پيوند و گسست چرخ چون نيست بدست تو بربند و گشاى او حسرت چه خورى چندان . حضرت اديب .

پيه اندر شكم گنجشك نباشد اندر شكم گاو گرد آيد

. يعقوب بن ليث صفارى . نقل از تاريخ سيستان . رجوع به : گاو بكش گنجشك هزارش يك من است ، شود .

پيه بگربه نتوان سپرد

. ( اما خويشان و پيوستگان وزير را عمل مفرماى كه يكباره . . . ) از قابوسنامه .

پى هر مستئى باشد خمارى .

( . . . در اين انديشه دل خون گشت بارى . )
شبسترى . رجوع به : گنج و مار و . . . ، شود .

پيه زيادى را بپاشنه مىمالند

. چون بسيار دارد اسراف مىكند .

پيه گرگ ماليدن

. عوام گمان كنند چون بر تن يا جامهء كسى پيه گرگ مالند از نظرها افتد و منفور دلها شود . تمثل :
گرگ است در عهد شما از بز گريزان گوئيا * عدل تو شحم گرگ را ماليد در لحم غنم .
سلمان ساوجى .