رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
پيشهگر كامل شود از پيشهگر .
( عقل قوت گيرد از عقل دگر . . . )
مولوى .
پيشى آن تن را رسد كز علم باشد پيشدست سرورى آن را رسد كز عقل باشد پايدار .
( آبروئى كان شود بىعلم و بىعقل آشكار * آتش دوزخ بود آن آبرو از هر شمار . . .
واى از آن علمى كه از بىعقل گردد منتشر * واى از آن زهدى كه از بىعلم يابد انتشار . )
سنائى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . و رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
پيغمبران را تكبرى نيست
. مردى متنبى را گفتند بگوى تا فلان درخت به پيش تو آيد . او بدرخت گفت پيش من آى و البته نيامد . متنبى گفت پيغمبران را تكبرى نيست .
چون تو پيش ما نيائى ما پيش تو آئيم .
پيغمبر حكم به ظاهر ميكرد
. تجسس از اسرار و رازهاى مردم سزاوار نباشد .
پيغمبر ديده را نديده نگرفت
. رجوع به مثل قبل شود .
پيغمبر مأمور به ظاهر بود
. رجوع به : پيغمبر حكم . . . ، شود .
پى قوطى بگير بنشان فرستادن
. چون مادر مشغول كارى باشد و كودك خردسال او با گريه يا بازيگوشى او را از كار بازدارد مادر او را با طاق يا خانهء ديگر فرستاده گويد برو قوطى بگير بنشان را بياور . طفل چون معنى اين جمله نداند برود و پيغام بگويد .
شنونده داند كه مادر او مشغول كاريست و طفل را بايد مدتى در آنجا سرگرم و مشغول داشت . و مثل را در جائى گويند كه كسى را ببهانهء ارجاع كارى از سر باز كنند . نظير :
پى نخود سياه فرستادن . سرش را بيخ طاق كوبيدن .
پيكار با ژنده پيل چو غوطه است خوردن بدرياى نيل .
( بدل گفت . . . )
فردوسى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . ، ، شود .
پيكان به تير جا كند آنگاه بر نشان
. نظير : تا كه از خود نگذرى از ديگران نتوان گذشت . رجوع به : يك سوزن به خود بزن . . . ، شود .
پيكان ز درون برون شود بىمشكل بيرون نشود حديث ناخوب از دل .
نقل از العراضه . رجوع به : زخمزبان از . . . ، شود .
پى گم كردن
. پى رد و ايز و اثر است .
تمثل :
صلح پى گم كند چنان كه از او * نتوان يافت در جهان آثار .
عمادى شهريارى .
پيلبان از پشت پيل دور شدن
. تمثل : چون سلطان محمود گذشته شد و پيلبان از پشت پيل دور شد . . . ابو الفضل بيهقى .
پيل بر نردبان بردن
. قصد امرى ممتنع كردن .