تمثل :
هركه بىعقل صدر شاهان جست * پيل بر نردبان برد بدرست .
سنائى .
پيل چون در وحل فروماند جز به پيلان برون نيارندش .
اين مثل سائر است و نيست شگفت * گر نويسد بزر خردمندش . . . )
تاج الدين آلابى . نظير : الرجال بالرجال يستمال .
الطير بالطير يصاد .
پيل در بيشه است يا در پيش شه
. تمثل :
چه خوش نكتهاى گفتهاند اهل هند * كزين خوبتر هيچ گفتار نيست
هنرمند بايد كه باشد چو پيل * كزين نوع هر جاى بسيار نيست
به بيشه درون يا بدرگاه شاه * كه او لايق اهل بازار نيست .
ابن يمين .
همچو پيل است كار بخرد راست * پيل يا شاهراست يا خود راست .
سنائى .
گفتا كه اهل فضل چو پيلند و جاى پيل * گر نيست پيشه درگه ميمون پادشاست .
ابن يمين .
نظير :
باز را در قفس چه كار بود * جاى او دست شهريار بود .
سنائى .
باز ملك كه بر ديوار سراى پيرزنى نشيند پروبالش ببرند . كشف المحجوب .
پيل در گل مانده را شه پيل بايد تا كشد
. نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
پيل شاهيست ليك با هيبت همه كس ترسناك از اين صولت .
سنائى .
تعبير رؤياى پيل پادشاه با هيبت باشد .
پيل شطرنج از كجا ماند به پيل منگلوس شير شادروان كجا ماند بشير مرغزار .
رجوع به : اين الثرى و الثريا . . . ، شود .
پيل فربه بود ضعيفآواز .
( رهروان را ز نطق نبود ساز . . . )
سنائى .
نظير :
با قوى گو اگر بگوئى راز * زانكه باشد قوى ضعيف آواز .
سنائى .
پيل ياد هندوستان كرده است
. مألوف يا معشوقيرا كه زمانى كوتاه فراموش كرده بود بخاطر آورده است تمثل :
مرا دورى دوستان عزيز * دلآزرده كرد و جگر خسته نيز
فروماندم از حسرت دوستان * چو پيلان كه در ياد هندوستان .
امير خسرو دهلوى .
مرا چون كرگدن سينه چه خارى * به ياد پيل هندستان چه آرى .
امير خسرو .
پيل يا شاهراست يا خود راست .
( همچو پيل است كار بخرد راست . . . )
سنائى .
رجوع به : پيل در بيشه است يا . . . ، شود .
پيمانشكن خاك دارد كفن .
( نيم من بدانديش و پيمانشكن * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : العدة دين ، شود .
پيمانه پر شدن
. شكيبائى بپايان آمدن . اجل به رسيدن .
تمثل :
ساقى اگرم مى ندهى ميميرم * ور جام مى از دست نهى ميميرم