ناصر خسرو . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
پيش زنان راز هرگز مگوى .
( چنين گفت با مادر اسفنديار * كه نيكو زد اينداستان هوشيار
اگر لب ببندى ز بهر گزند * نگوئى زنان را بود سودمند
چو خواهى كه خوارى نيارى به روى * به . . . )
فردوسى . رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود .
پيش شمشير سرافكنده شوى به كه پيش چو خودى بنده شوى .
جامى .
پيش طبيب مرو پيش آزموده برو
.
پيش طبيب منجم پيش منجم طبيب پيش هردو هيچيك پيش هيچيك هردو
. رجوع به : با رمال شاعر است . . . ، و رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
پيشگاه فاضلتر از درگاه
. نقل از كشف المحجوب . رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
پيش گوساله نشايد كه قرآن خوانى
( كى سزد حجت بيهوده سوى جاهل . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : ياسين به گوش خر خواندن ، شود .
پيش لوطى و معلق !
پيش محرم برهنه بايد راز .
( دوست محرم بود براز و نياز . . . )
سنائى .
پيشواز گرگ رفتن
. مردن . مثال : هركس اين غذاى ناپخته را بخورد پيشواز گرگ ميرود .
پيش و پسى ساخت صف كبريا پس شعرا آمد و پيش انبيا .
نظامى . رجوع به : ان من الشعر لحكمة . . . ، شود .
پيشهء آفتاب خود اين است چون كسى نيكتر نگاه كند جامهء شسته را سپيد كند روى گازر همو سياه كند .
سنائى .
پيشهكاران ، راست مردانند
( بهتر از پيشه نيست گردانند * . . .
خنك آن پيشهكار حاجتمند * بكموبيش اين جهان خرسند
گشته قانع برزق و روزى خويش * دست در كار كرده سر در پيش
چند سال از براى كار و هنر * خورده سيلى ز اوستاد و پدر
رنج خود برگرفته از مردم * كرده در دسترنج خود پى گم
دل او دارد از امانت نور * دست او باشد از خيانت دور
شب شود سر بسوى خانه نهد * هرچه حق داد در ميانه نهد
مظهر صنع رأى اينان است * جنت عدن جاى اينان است
زانكه نظم جهان ز پيشهور است * هر نظامى كه هست در هنر است . )
اوحدى .