تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
پير حكمت نه پير هفت اختر * پير ملت نه پير چار گهر .
سنائى .
پيرمردى ز نزع ميناليد پيرزن صندلش همى ماليد . سعدى .

پير من خس است اعتقاد من بس است

. كار اعتقاد درست دارد . مراد و معتقد به هركه يا هرچه باشد يكسان است .

پير مىسازد مريدان دسته مىنهند

. رجوع به : آقا شكسته نفسى مىكند . . . ، شود .

پير نابالغ

. رجوع به : بچه ريش‌دار ، شود .

پير نگردد جوان بغازه و زيور

( . . . زشت نگردد نكو بياره و خاتم )
قاآنى .

پير نمىپرد مريدان مىپرانند

. رجوع به : آقا شكسته نفسى مىكند . . . ، شود .

پيروز باشد خداوند سنگ .

( همى از شتابش به آيد درنگ * كه . . . )
فردوسى .
پيروز گاه نبرد ز بخت است نز گنج و مردان مرد . ( دگر گفت . . . ) اسدى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .

پيرهن قبا كردن

. رجوع به : پيراهن قبا كردن ، شود .
پيرهنم را پشت و پيش كردم سرم را رشگ و شپش كردم . بمزاح و استهزا باحترام اين كس يا اين احتفال بسيار خود را آراستم .

پيرى است و هزار عيب

. رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .

پيرى بهزار علت آراسته است

. رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .

پيرى شدى گريزى نزدى

. بتقليد لهجهء سياهان : پير شدم هنوز يك بار نگريختم . بمزاح : هنوز فلان كاريكه عادتا مطلوب ديگران است از من سر نزده است .

پيرى ندارى پيرى بخر

. رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
پيرى و درد درآرد دوصدگونه آهو بمرد .
( چنين داد پاسخ كه . . . * گه سيم را شفشهء زر كند سمن خيرى و سرو چنبر كند . )
اسدى . رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .

پيرى و صد عيب چنين گفته‌اند

. نظير : پيريست و هزار عيب . پيرى بهزار علت آراسته است . اينهم علت پيريست .
پيرى و درد درآرد دوصدگونه آهو بمرد * گه سيم را شفشهء زر كند سمن خيرى و سرو چنبر كند .
اسدى . كفى بالشيب داء . الشيب عيب .
سگ تازى كه آهوگير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد .
نظامى .
باش كه وقت مشيب صيد غزالان شوى * ايكه زنى در شباب پنجه بشير عرين .
قاآنى . مار كه پير شد قورباغه سوارش مىشود .
پير در دست طفل گردد اسير * پشه گيرد چو باشه گردد پير .
سنائى .
چو ريزد شير را دندان و ناخن * خورد از روبهان لنگ سيلى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 521 | على اكبر دهخدا