پير حكمت نه پير هفت اختر * پير ملت نه پير چار گهر .
سنائى .
پيرمردى ز نزع ميناليد پيرزن صندلش همى ماليد .
سعدى .
پير من خس است اعتقاد من بس است
. كار اعتقاد درست دارد . مراد و معتقد به هركه يا هرچه باشد يكسان است .
پير مىسازد مريدان دسته مىنهند
. رجوع به : آقا شكسته نفسى مىكند . . . ، شود .
پير نابالغ
. رجوع به : بچه ريشدار ، شود .
پير نگردد جوان بغازه و زيور
( . . . زشت نگردد نكو بياره و خاتم )
قاآنى .
پير نمىپرد مريدان مىپرانند
. رجوع به : آقا شكسته نفسى مىكند . . . ، شود .
پيروز باشد خداوند سنگ .
( همى از شتابش به آيد درنگ * كه . . . )
فردوسى .
پيروز گاه نبرد ز بخت است نز گنج و مردان مرد
. ( دگر گفت . . . ) اسدى .
رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .
پيرهن قبا كردن
. رجوع به : پيراهن قبا كردن ، شود .
پيرهنم را پشت و پيش كردم سرم را رشگ و شپش كردم .
بمزاح و استهزا باحترام اين كس يا اين احتفال بسيار خود را آراستم .
پيرى است و هزار عيب
. رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
پيرى بهزار علت آراسته است
. رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
پيرى شدى گريزى نزدى
. بتقليد لهجهء سياهان : پير شدم هنوز يك بار نگريختم .
بمزاح : هنوز فلان كاريكه عادتا مطلوب ديگران است از من سر نزده است .
پيرى ندارى پيرى بخر
. رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
پيرى و درد درآرد دوصدگونه آهو بمرد .
( چنين داد پاسخ كه . . . * گه سيم را شفشهء زر كند
سمن خيرى و سرو چنبر كند . )
اسدى . رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
پيرى و صد عيب چنين گفتهاند
. نظير : پيريست و هزار عيب . پيرى بهزار علت آراسته است . اينهم علت پيريست .
پيرى و درد درآرد دوصدگونه آهو بمرد * گه سيم را شفشهء زر كند
سمن خيرى و سرو چنبر كند .
اسدى . كفى بالشيب داء . الشيب عيب .
سگ تازى كه آهوگير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد .
نظامى .
باش كه وقت مشيب صيد غزالان شوى * ايكه زنى در شباب پنجه بشير عرين .
قاآنى .
مار كه پير شد قورباغه سوارش مىشود .
پير در دست طفل گردد اسير * پشه گيرد چو باشه گردد پير .
سنائى .
چو ريزد شير را دندان و ناخن * خورد از روبهان لنگ سيلى .