چنين زربفت وقت سوختن گفتا به دارائى * ندارائى لباس عافيت باشد نه دارائى
.
نگهبانى ملك و دولت بلاست * گدا پادشاه است و نامش گداست
. سعدى .
فراوان خزينه فراوان غم است * كم است انده آن را كه دنيا كم است
. نظامى .
نه بر اشترى سوارم نه چو خر به زير بارم * نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم .
غم موجود و پريشانى معدوم ندارم * نفسى ميزنم آسوده و عمرى بسر آرم
. سعدى .
كوسهء كم ريش دلى داشت تنگ * ريشكشان ديد يكى را به جنگ .
گفت رخم گرچه ز جاجىوش است * ايمنى از ريشكشان هم خوش است .
از زبان سوسن اين آوازهام آمد به گوش * كاندرين دير كهن كار سبكباران خوش است
. حافظ .
درويش را كه ملك قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطان عالم است
. ناصر بخارى .
از پى كاروان تهى دستان * شاد و ايمن روند چون مستان
. اوحدى .
عجب نبود گران بار ار فرو لغزد به آب و گل * كه بختى لوك گردد چون گذر باشد بپلوانش
. امير خسرو .
سبكبارى گزين تا سهل تانى از جبل پرى * كه گربه از شتر بهتر تواند رفت بر پلوان
. امير خسرو .
محتشمى درد سرى مىپذير * ورنه برو دامن افلاس گير
.
آسوده از عوار بود عورى
. ايرج ميرزا .
خوشا آنكس كه بارش كمترك بى
. بابا طاهر .
تخففوا تلحقوا . على عليه السلام . نجى المخفون و هلك المثقلون . حسن بصرى . درويشى دلخوشى .
دارنده مباش از بلاها رستى . از كليلهء بهرامشاهى . بار سبك زود به منزل رسد .
آسيا باش ، درشت بستان نرم بازده
. چون كسى سخت گويد تو بپاسخ نرم و ملايم گوى و اگر بدى كند نيكى كن . مثال : يك روز شيخ ما با جمع صوفيان بدر آسيائى رسيد سر اسب كشيد و ساعتى توقف كرد ، پس گفت ميدانيد كه اين آسيا چه ميگويد ؟ ميگويد كه تصوف اين است كه من در آنم . درشت ميستانم و نرم باز مىدهم . اسرار التوحيد فى مقامات الشيخ ابى سعيد .
آسيا به خون گشتن
. نفوس كثيرى مقتول شدن . مثال : چنان كه آسيا بر خون بگشت .
و هر دو لشكر نيك بكوشيدند . ابو الفضل بيهقى .
آسيا بنوبت
. بايد حق تقدم و تأخر زمانى ارباب حاجت رعايت شود . تمثل :
مگير از دهن خلق گفته را زنهار * بآسيا چو شدى پاسدار نوبت را
. صائب .
هركه را گويند باشد نوبتى در آسيا * آسمان چون نوبت ما را فرامش كرده است ؟
صائب .
نظير : آسيا و پستا . اللهم بير بير .
آسيا را چه ذخيره است ز چندان تك و دو .
( آنچه تو كسب نمائى ز براى دگرى است . . . )
ظهير .