تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
داده‌ايد در زير دو طرف لحاف بخوابيد ولى من چون سهمى نداده‌ام در تنگناى وسط لحاف ميخوابم . مثل را در نظاير مورد استعمال كنند .

پهلوان از پرفنى به زمين مىخورد

. غالبا مردمان گربز و محتال به مقصد نميرسند ، يا ، رعايت تمام دقايق فنى از تازگى و طراوت كار ميكاهد .

پهلوان پنبه

. نمودى بىبود . رجوع به : رستم در حمام ، شود .

پهلوان زنده را عشق است

. نظير :
بيچاره زندهء بود اى خواجه * آنكو ز مردگان طلبد يارى .
ناصر خسرو . و مثل را بيشتر در تعبير بيوفائى اشخاص نسبت بمخدوم معزول و امثال آن استعمال كنند .

پهلوى هر گل نهاده است خارى .

( چنان چون بگويند اندر مثلها * كه . . . )
فرخى . رجوع به : گنج و مار . . . ، شود .

پهناى گليم را به كسى نمودن

. كيفر و بادافراه دادن . تمثل : بديشان نمايند پهناى گليم تا بيدار شوند . ابو الفضل بيهقى .

پهن پا زدن

. پهن يا پهين در تداول امروزى سرگين اسب و استر و درازگوش باشد و از مثل بيكار و بىشغل بودن كسى را اراده كنند . نظير : خيابان گز مىكند .
پياده به از چون تو سيصد سوار بر اين دشت و اين روز و اين روزگار . فردوسى .

پياده را بتواند گرفت زود سوار .

( عدو پياده بود خشم تو سوار دلير . . . )
فرخى .

پياده شو با هم راه برويم

. بسيار متكبر شده‌اى . در دعوى نهايت گزاف ميگوئى .
پياده مرا زان فرستاده طوس كه تا اسب بستانم از اشكبوس . فردوسى . اين شعر را بطور حماسه و بمزاح حريفان شطرنج در مورديكه با پياده اسبى را گيرند گويند .
پياده نديدى كه جنگ آورد سر سركشان زير سنگ آورد . فردوسى . حماسه‌ايست مزاحى كه حريف شطرنج چون پياده‌اش حريف را دچار مضيقه و عسرتى كند خواند .

پياز آدم هرجائى كونه نمىبندد

. آنكه پياپى تغيير مخدوم يا شغل دهد فقير و بىچيز ماند . نظير :
سكونى بدست آور اى بىثبات * كه بر سنگ غلطان نرويد نبات .
سعدى . اشاره :
پياز نيكى من هيچگونه بن نگرفت * بدين سزد كه بكوبند سر چو سير مرا .
سوزنى . رجوع به : هرجا هيچ‌جا . . . ، شود .

پياز هم خود را داخل ميوه‌ها كرده است

. نظير : اگر همه گفتند : نان و پنير تو سرت را بگذار و بمير . چغندر هم جزو ميوه شده است .

پياميست از مرگ موى سفيد .

( . . . ببودن چه دارى تو چندين اميد . )
فردوسى . اين قاصد مرگ من است . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان چميد . . . ، شود .