دادهايد در زير دو طرف لحاف بخوابيد ولى من چون سهمى ندادهام در تنگناى وسط لحاف ميخوابم . مثل را در نظاير مورد استعمال كنند .
پهلوان از پرفنى به زمين مىخورد
. غالبا مردمان گربز و محتال به مقصد نميرسند ، يا ، رعايت تمام دقايق فنى از تازگى و طراوت كار ميكاهد .
پهلوان پنبه
. نمودى بىبود . رجوع به : رستم در حمام ، شود .
پهلوان زنده را عشق است
. نظير :
بيچاره زندهء بود اى خواجه * آنكو ز مردگان طلبد يارى .
ناصر خسرو .
و مثل را بيشتر در تعبير بيوفائى اشخاص نسبت بمخدوم معزول و امثال آن استعمال كنند .
پهلوى هر گل نهاده است خارى .
( چنان چون بگويند اندر مثلها * كه . . . )
فرخى .
رجوع به : گنج و مار . . . ، شود .
پهناى گليم را به كسى نمودن
. كيفر و بادافراه دادن . تمثل : بديشان نمايند پهناى گليم تا بيدار شوند . ابو الفضل بيهقى .
پهن پا زدن
. پهن يا پهين در تداول امروزى سرگين اسب و استر و درازگوش باشد و از مثل بيكار و بىشغل بودن كسى را اراده كنند . نظير : خيابان گز مىكند .
پياده به از چون تو سيصد سوار بر اين دشت و اين روز و اين روزگار .
فردوسى .
پياده را بتواند گرفت زود سوار .
( عدو پياده بود خشم تو سوار دلير . . . )
فرخى .
پياده شو با هم راه برويم
. بسيار متكبر شدهاى . در دعوى نهايت گزاف ميگوئى .
پياده مرا زان فرستاده طوس كه تا اسب بستانم از اشكبوس .
فردوسى .
اين شعر را بطور حماسه و بمزاح حريفان شطرنج در مورديكه با پياده اسبى را گيرند گويند .
پياده نديدى كه جنگ آورد سر سركشان زير سنگ آورد .
فردوسى .
حماسهايست مزاحى كه حريف شطرنج چون پيادهاش حريف را دچار مضيقه و عسرتى كند خواند .
پياز آدم هرجائى كونه نمىبندد
. آنكه پياپى تغيير مخدوم يا شغل دهد فقير و بىچيز ماند .
نظير :
سكونى بدست آور اى بىثبات * كه بر سنگ غلطان نرويد نبات .
سعدى .
اشاره :
پياز نيكى من هيچگونه بن نگرفت * بدين سزد كه بكوبند سر چو سير مرا .
سوزنى .
رجوع به : هرجا هيچجا . . . ، شود .
پياز هم خود را داخل ميوهها كرده است
. نظير : اگر همه گفتند : نان و پنير تو سرت را بگذار و بمير . چغندر هم جزو ميوه شده است .
پياميست از مرگ موى سفيد .
( . . . ببودن چه دارى تو چندين اميد . )
فردوسى .
اين قاصد مرگ من است . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان چميد . . . ، شود .