پى امتحان تيغ بر خر زدن
. تمثل :
مجوش اى فرومايه گر من تو را * به شوخى گل هجو بر سر زدم
ترا تا ز گمنامى آرم برون * بنام تو اين سكه بر زر زدم
نه از كين به روى تو تيغ آختم * نه از دشمنى بر تو خنجر زدم
بطبع آزمائى هجا گفتمت * پى امتحان تيغ بر خر زدم .
هاتف .
پى انده اميد دلفروزيست .
( و ليكن شادى و غم هردو روزيست . . . )
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
پى به گربه گم ميكنم
. چون خواهند گربهاى را از خانهاى بيرون كنند آن را بمحلات دور برند تا راه گم كرده ديگربار راه به خانه نبرد . و عامه درينوقت آن را بكيسه كنند و در كيسه محكم سازند بدين گمان كه گربه بروز و شب ستارگانرا بيند و بهدايت آنان ار راه دور نيز بمسكن مألوف بازگردد . گويند مردى قزوينى بدين قصد گربهاى در كيسه مىبرد ، آشنائى به دو رسيده پرسيد كجا روى ! گفت بدروازهء رى « 1 » گفت تو هنوز دروازهء رى نشناختهاى اين راه به دروازهء رشت رود . قزوينى آهسته گفت : آرام ! پى بگربه گم ميكنم مثل در نظاير اين مورد مستعمل است .
پى تقليد رفتن از كوريست .
( چند منقاد هر خسى باشى * جهد كن تا كه خود كسى باشى
. . . در هركس زدن ز بىنوريست . )
اوحدى . رجوع به : از خلاف آمد عادت بطلب . . . ، شود .
پى جان رو كه كار كن جان است تن بيچاره بنده فرمان است .
اوحدى .
پى خر مرده ميگردد كه نعلش را بكشد
. محتاج و بىكار است .
پيدا ترا ز خال بر روى نكو
. بسيار هويدا و روشن .
از جملهء رادان جهان مير برادى * پيداتر از آنست كه بر روى نكوخال .
فرخى .
نظير : كالشمس فى وسط السماء . كالشمس فى رابعة النهار . مثل روز آشكار .
پيران را تبى زمستان را شبى
. نظير : اى دوست گل شكفته را بادى بس .
پيران شكسته دهرند در جوانى شكسته بايد بود .
( باغبانى بنفشه مىانبود * گفتش اى گوژپشت جامه كبود
چه رسيده است از زمانه ترا * پير ناگشته درشكستى زود
گفت . . . )
ابن يمين .
پيراهن عثمان كردن
. ( چيزى را . . . ) صورت حقى را وسيلهء پيشرفت باطلى ساختن . پيراهن مثل اشاره به پيراهن خونآلود عثمان است كه مخالفين على عليه السلام
هامش
( 1 ) رارى .