تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
آن را وسيلهء تهمت ساخته بودند .

پيراهن قبا كردن

. چاك و گريبان جامه را در مصيبت و دردى تا بپاى دريدن . تمثل :
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زير خاك * هر سحر پيراهن شب در بر گيتى قباست .
سلمان ساوجى
تا مگر وصل تو يكشب وصلهء كارم شود * در فراقت پيرهن را ساختم در تن قبا .
سلمان ساوجى .

پيرايهء عشق روى زرد است .

( گنجينهء دل متاع درد است . . . )
امير خسرو .

پيرايه ملك پيران باشند

. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود .
پير با چيز هست خواجه عزيز پير بىچيز را كه داشت به چيز . سنائى . نظير :
مخور جمله ترسم كه ديرايستى * مصيبت بود پيرى و نيستى .
نظامى .

پير برنا كجا شود بخضاب .

( چون تو و الا كجا بوند بنام . . . )
قطران . رجوع به : الشيب عيب . . . ، شود .

پير به ز براى سپاهسالارى .

( شكوفه پيشرو لشكر بهار آمد * كه . . . )
سلمان ساوجى . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .

پير بىخواب است

. نظير : به چشمهايش فتيله گذاشته است . اگر خون ناحق بخوابد او نمىخوابد . اسهر من النجم . اسهر من جدجد . اسهر من قطرب . انه لشديد جفن العين .

پير را بخر خريدن و جوانرا بزن گرفتن مفرست

. جوان هر زن را زيبا و پير هر چاروا را راهوار بيند .

پير را تعليم دادن مشكل است .

( چون توانم دادنش تعليم عقل . . . )
حضرت اديب . نظير :
چوب تر را چنان كه خواهى پيچ * نشود خشك جز به آتش راست .
سعدى .
پير را خاصه بدخو و بىبرگ نيست يك دستگير و مايه چو مرگ . سنائى .

پير رعنا بتر از جوان نارعنا .

( و پير رعنا مباش كه گفته‌اند . . . )
از قابوسنامه .

پيرزن را خوزى بريخت گفت مرا خود آرزوى نان تهى بود

. رجوع به : اگر لوطى نگويد . . . ، شود .

پيرزن را دست بدرخت آلو نرسيد گفت مرا خود ترش نسازد

. نقل از قرة العيون . رجوع به : اگر لوطى . . . ، شود .

پيرزن نمرد تا روز بارانى

. گج . نظير : احمدك استا نرفت روزى كه رفت آدينه بود .
پير كز جنبش ستاره بود گرچه پير است شيرخواره بود .
( . . . پير شكل ارچه بابها باشد * بر عاقل كم از هبا باشد . )
سنائى . نظير :
جز بتدبير پير كار مكن * پير دانش نه پير چرخ كهن