آن را وسيلهء تهمت ساخته بودند .
پيراهن قبا كردن
. چاك و گريبان جامه را در مصيبت و دردى تا بپاى دريدن .
تمثل :
تا نهان شد آفتاب طلعتت در زير خاك * هر سحر پيراهن شب در بر گيتى قباست .
سلمان ساوجى
تا مگر وصل تو يكشب وصلهء كارم شود * در فراقت پيرهن را ساختم در تن قبا .
سلمان ساوجى .
پيرايهء عشق روى زرد است .
( گنجينهء دل متاع درد است . . . )
امير خسرو .
پيرايه ملك پيران باشند
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آنچه در آينه جوان . . . ، شود .
پير با چيز هست خواجه عزيز پير بىچيز را كه داشت به چيز .
سنائى .
نظير :
مخور جمله ترسم كه ديرايستى * مصيبت بود پيرى و نيستى .
نظامى .
پير برنا كجا شود بخضاب .
( چون تو و الا كجا بوند بنام . . . )
قطران .
رجوع به : الشيب عيب . . . ، شود .
پير به ز براى سپاهسالارى .
( شكوفه پيشرو لشكر بهار آمد * كه . . . )
سلمان ساوجى .
رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
پير بىخواب است
. نظير : به چشمهايش فتيله گذاشته است . اگر خون ناحق بخوابد او نمىخوابد . اسهر من النجم . اسهر من جدجد . اسهر من قطرب . انه لشديد جفن العين .
پير را بخر خريدن و جوانرا بزن گرفتن مفرست
. جوان هر زن را زيبا و پير هر چاروا را راهوار بيند .
پير را تعليم دادن مشكل است .
( چون توانم دادنش تعليم عقل . . . )
حضرت اديب .
نظير :
چوب تر را چنان كه خواهى پيچ * نشود خشك جز به آتش راست .
سعدى .
پير را خاصه بدخو و بىبرگ نيست يك دستگير و مايه چو مرگ .
سنائى .
پير رعنا بتر از جوان نارعنا .
( و پير رعنا مباش كه گفتهاند . . . )
از قابوسنامه .
پيرزن را خوزى بريخت گفت مرا خود آرزوى نان تهى بود
. رجوع به :
اگر لوطى نگويد . . . ، شود .
پيرزن را دست بدرخت آلو نرسيد گفت مرا خود ترش نسازد
. نقل از قرة العيون .
رجوع به : اگر لوطى . . . ، شود .
پيرزن نمرد تا روز بارانى
. گج . نظير : احمدك استا نرفت روزى كه رفت آدينه بود .
پير كز جنبش ستاره بود گرچه پير است شيرخواره بود .
( . . . پير شكل ارچه بابها باشد * بر عاقل كم از هبا باشد . )
سنائى . نظير :
جز بتدبير پير كار مكن * پير دانش نه پير چرخ كهن