تمثل :
بسليمان نگر كه از سر داد * پوستين امل بگازر داد .
سنائى .
پوستين را باولين منزل * بفرستاد سوى گازر دل .
سنائى .
گرت بايد كه سست گردد زه * اولا پوستين بگازر ده .
سنائى .
من روبه پوستين بگازر * وين گرسنه شير شرزه جنگست
انورى .
از غم صدف دو ديده پر در دارم * وز حادثه پوستين بگازر دارم .
انورى .
تا چند كه پوستين بگازر ده * خرمدل آنكه پوستين دارد .
انورى .
كى شود غره بگفتار مخالف چون توئى * مرد دانا كى دهد هرگز بگازر پوستين .
معزى .
پوستين بهر دى آمد نى بهار
. رجوع به : هرچيزى بجاى خويش نيكوست ، شود .
پوستين كردن
. گويا بمعنى عيبجوئى يا ملامت كردن باشد . تمثل :
آنان فسردهاند كهشان پوستين كنى * ما را ز غم چو سوختهء پوستين مكن .
سنائى .
شمس بىنور و خواجهء بىاصل * چند از اين دفع گرم و وعدهء سرد
از سر جوى عشوه آب ببند * بيش از اين گرد پاى حوض مگرد
تا مرا در ميان تابستان * مر ترا پوستين نبايد كرد .
انورى .
منكر مشو از آنكه تو در پوست نيستى * كازادگان بخيره تو را پوستين كنند
انورى .
پوستينم مكن كه از غم و درد * فلكم پوست مى به پيرايد .
انورى .
با رخ و دندانش روز و شب فلك * پوستين ماه و پروين مىكند .
انورى .
پوستين كسى دريدن
. به سختى و شدت بد كسى گفتن .
تمثل :
بگيتى هركه نام من شنيدى * بزشتى پوستين من دريدى .
ويس و رامين .
و رجوع به : در پوستين كسى افتادن ، شود .
پوشيده زير زبان است مرد .
( تفكر شبى با دل خويش كرد * كه . . . )
سعدى .
رجوع به : المرء مخبو تحت لسانه ، و رجوع به : ابله را در سخن توان دانست ، شود .
پولاد بهند بردن
. رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
پولاد را دل پر از آتش است . چو آورد با سنگ خارا كند ز دل راز خويش آشكارا كند .
( فرامرز نشگفت اگر سركش است * كه . . . )
فردوسى .
پولاد كه سنگ را كند خرد زان شيشه درست كى توان برد .
امير خسرو .
پول است نه جان است كه آسان بتوان داد
. باستهزا به كسى كه در اداى مالى بخل و امساك ورزد گويند .
پول پول را پيدا مىكند
ظ . رجوع به : الدراهم بالدراهم . . . ، شود .
پول بىزبان را بآدم زباندار دادن
. چون وامى به كسى دهند و او در اداى آن تعلل ورزد گويند . پول بىزبان را بآدم زباندار دادم .