پندم چه دهى نخست خود را محكم كمرى ز بند در بند چون خود نكنى چنان كه گوئى پند تو بود دروغ و ترفند .
ناصر خسرو .
رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
پند نپذيرى خيز و دهل زن
. از رباعى ذيل فرخى چنان مشهود است كه در قديم مثلى بدين صورت يا نزديك به آن بوده است :
صد ره گفتم كه با من از عهد خجند ( كذا ) * تا من به تو باشم از جهانى خرسند
اين پند تو را نيامد آن روز پسند * هين خيز و دهل زن چو بنپذيرى پند .
فرخى .
پند و وعظ از كسى درست آيد كه بكردار خوب و چست آيد
( . . . واعظى خود كن آنچه ميگوئى * نكنى دردسر چه ميجوئى
جاى پيغمبر و رسول خداى * چو نشينى بايست بر يك جاى
راست گوئى براستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش . )
اوحدى .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
پندهاى مرا ياد خواهى كرد
. نقل از قرة العيون . نظير :
فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ .
قرآن كريم . سورهء 40 . آيهء 47 .
پور تو فردا بگريد بر سر گور تو زار گر تو امروز از دليرى همسرى با پور زال .
معزى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
پوست باز كرده
. صريح و بىپرده . تمثل : و اميد همگان بخواجهء بزرگست زنهار زنهار ، تا اين تدبير خطا را به زودى دريابد و پوست باز كرده بنويسد . ابو الفضل بيهقى .
پوست خرس نزده ميفروشد
. رجوع به : آهوى ناگرفته مىبخشد ، شود .
پوست سگ بر وى كشيدن
. براى پيشرفت مقصدى نيك يا بد نهايت ابرام كردن .
نظير :
شوم با آن صنم چندى بكوشم * ز بىشرمى يكى جوشن بپوشم .
ويس و رامين .
پوست شتر بار خر است
. با همهء ضعف و ناتوانى بر چون توئى يا اوئى فايق است .
پوستين با شكونه كردن
. از سيرت و سان پيشين بازگشتن . تمثل :
باشكونه كرده عالم پوستين * رادمردان بندگان را گشته رام .
ناصر خسرو .
رئيس متين را چو بينى بگوى * كه گرد فضولى بسى مىتنى
مكن پوستين باشگونه مكن * كه در پوستين خودم افكنى .
انورى .
بانگ برزد عزت حق كاى صفى * تو نميدانى ز اصرار خفى
پوستين را باژگونه گر كنم * كوه را از بيخ و از بن بركنم .
مولوى .
پوستين بگازر دادن
. بهلاك و تباهى و تلف دادن .