تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
پندم چه دهى نخست خود را محكم كمرى ز بند در بند چون خود نكنى چنان كه گوئى پند تو بود دروغ و ترفند . ناصر خسرو . رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .

پند نپذيرى خيز و دهل زن

. از رباعى ذيل فرخى چنان مشهود است كه در قديم مثلى بدين صورت يا نزديك به آن بوده است :
صد ره گفتم كه با من از عهد خجند ( كذا ) * تا من به تو باشم از جهانى خرسند اين پند تو را نيامد آن روز پسند * هين خيز و دهل زن چو بنپذيرى پند .
فرخى .
پند و وعظ از كسى درست آيد كه بكردار خوب و چست آيد
( . . . واعظى خود كن آنچه ميگوئى * نكنى دردسر چه ميجوئى جاى پيغمبر و رسول خداى * چو نشينى بايست بر يك جاى راست گوئى براستكارى كوش * اين سخن را ز راستان بنيوش . )
اوحدى . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .

پندهاى مرا ياد خواهى كرد

. نقل از قرة العيون . نظير :
فَسَتَذْكُرُونَ ما أَقُولُ لَكُمْ .
قرآن كريم . سورهء 40 . آيهء 47 .
پور تو فردا بگريد بر سر گور تو زار گر تو امروز از دليرى همسرى با پور زال . معزى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .

پوست باز كرده

. صريح و بىپرده . تمثل : و اميد همگان بخواجهء بزرگست زنهار زنهار ، تا اين تدبير خطا را به زودى دريابد و پوست باز كرده بنويسد . ابو الفضل بيهقى .

پوست خرس نزده ميفروشد

. رجوع به : آهوى ناگرفته مىبخشد ، شود .

پوست سگ بر وى كشيدن

. براى پيشرفت مقصدى نيك يا بد نهايت ابرام كردن . نظير :
شوم با آن صنم چندى بكوشم * ز بىشرمى يكى جوشن بپوشم .
ويس و رامين .

پوست شتر بار خر است

. با همهء ضعف و ناتوانى بر چون توئى يا اوئى فايق است .

پوستين با شكونه كردن

. از سيرت و سان پيشين بازگشتن . تمثل :
باشكونه كرده عالم پوستين * رادمردان بندگان را گشته رام .
ناصر خسرو .
رئيس متين را چو بينى بگوى * كه گرد فضولى بسى مىتنى مكن پوستين باشگونه مكن * كه در پوستين خودم افكنى .
انورى .
بانگ برزد عزت حق كاى صفى * تو نميدانى ز اصرار خفى پوستين را باژگونه گر كنم * كوه را از بيخ و از بن بركنم .
مولوى .

پوستين بگازر دادن

. بهلاك و تباهى و تلف دادن .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 515 | على اكبر دهخدا