نمىتوان گفت بگوئيم . ابو الفضل بيهقى .
پناهت جهانآفرين باد و بس كه از بد جز او نيست فريادرس .
اسدى .
پناه سپه شاه نيكاختر است .
( . . . چو شه شد سپه چون تن بىسر است . )
اسدى .
پنبه با آتش كجا يا رد چخيد .
( مشت هرگز كى برآيد با درفش . . . )
مسعود سعد .
رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
پنبه در گوش كسى كردن ، پنبه در گوش كسى آگندن
.
پنبه به گوش اندر آگند ز تو ممدوح * پنبه چه باشد كه ارزه ريزد و ارزيز .
سوزنى .
پنبه در گوش نهادن
. خود را بصمم و كرى زدن . گرانگوشى نمودن .
تمثل :
بمجلسى كه ز جودت مرا سؤال كنند * نهاد بايد ناچار پنبه در گوشم .
ظهير .
پنبه كشتى طمع بماش مدار جو بكارى عدس نيارد بار .
اوحدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
پنبه لحاف كهنه باد دادن
. با ذلت و فقر خويش بآباء موسر خود باليدن .
رجوع به : آنجا كه بزرگ . . . ، شود .
پنج انگشت برادرند برابر نيستند
. رجوع به : ده انگشت را خدا . . . ، شود .
پنج انگشت يكى نميشود
. رجوع به : ده انگشت را خدا . . . ، شود .
پنج نوبت زدن
. نوبت ، نواختن كوس و نقاره و امثال آن بر در پادشاهانست كه در هر روز پنج هنگام مينواختهاند . و از تعبير مثلى اقتدار و سرورى داشتن اراده كنند .
تمثل :
نوبت ملك پنج كن كه شده است * دشمن تو چو مهره در ششدر .
انورى .
اى ز يمن اثر طالع فنر خدهء تو * پنج نوبت زده در هفت ولايت بهرام .
سلمان ساوجى .
فردا كه او پنج نوبت اركان شريعت بزند و چتر دولت او سايه بر اطراف عالم گسترد . . . مرزباننامه
پنجه با ساعد سيمين چو نيندازى به
. نظير :
پنجه نهان كن چو بشيران رسى .
خواجو .
ابله آنكس كو بخوارى جنگ با خارا كند .
منوچهرى
ابله آن گرگى كه او نخجير با شير افكند * احمق آن صعوه كه او پرواز با عنقا كند .
منوچهرى .
به زور آنكه بيش از تو با وى مشور * كه چاره بسى جاى بهتر ز زور .
اسدى .
بگفتار با مهتران بر مجوش * به زور آنكه بيش از تو با او مكوش .
اسدى .
پر پروانه بسوزد با فروزنده چراغ * چون چخيدن با چراغ روشن زهرا كند .
منوچهرى .
گرچه بازو سخت دارى زور با آهن مكن . * با درفش پنجه زدن احمقى باشد .
قابوسنامه .
قوت پشه ندارى چنگ با پيلان مزن * همدل مورى نهاى پيشانى شيران مخار .
عبد الرزاق .
غايت جهل بود مشتزدن سندان را * آخر چه كارزار كند رنگ با پلنگ .
سوزنى .