آستين نو پلو بخور
. گويند ملا نصر الدين با جامهء مندرس بوليمهء عرسى حاضر شد او را زده و از در راندند . ملا به خانه برگشت لباسى نو و گرانبها بعاريت گرفته پوشيد و باز بدانجا شد . اين بار او را گرم پذيرفته و در صدر مجلس جاى دادند . چون طعام حاضر شد او هيچ نميخورد و تنها آستين خود را بخوردنيها نزديك برده مىگفت آستين نو پلو بخور . حاضرين از معنى اين كار شگفت پرسيدند . گفت آن بار كه من با آستين كهنه آمدم مرا بزدند و براندند پس اين خوان گسترده آستين نو راست نه مرا
آسمان به زمين نميآيد
. كارى خطير و عظيم نيست . مثال : اگر شما بخانهء من نيائيد آسمان به زمين نمىآيد .
آسمان را كسى نخواند ضعيف .
( . . . بحر و كانرا كسى نگفت بخيل . )
ظهير .
آسمان و ريسمان
. دو چيز بىتناسب . تمثل :
اشتباهى هست لفظى در ميان * ليك خود كو آسمان كو ريسمان
. مولوى .
خود كجا كو آسمان كو ريسمان * مى نگيرد مغز ما اين داستان
. مولوى .
ملك از مستى آنساعت چنان بود * كه در چشم آسمانش ريسمان بود
. مولوى .
دلا دلا بسر رشته شو مثل بشنو * كه آسمان ز كجايست و ريسمان ز كجا
. مولوى .
وصل زن هرچند باشد پيش مرد كامجوى * روح راحت را كفيل و نقد عشرت را ضمان .
ليك با او شمع صحبت در نميگيرد از آنك * من سخن از آسمان ميگويم او از ريسمان
. سبزوارى .
آسمان يافتى برابر بناز .
( آسمان برتر است ز ابر بلند . . . )
فرخى .
آسودن امروزين رنج فردائين است
( . . . . و رنج امروزين آسودن فردائين . ) قابوسنامه . كاهلى و آسوده كارى موجب بدبختى و شقاوت و سعى و تحمل رنج كار مايهء نيكبختى و سعادت است . رجوع به از تو حركت از خدا بركت ، شود .
آسوده از عوار بود عورى .
( در ساده زندگانى من مىبين * كت روشنى ببخشد و مسرورى - آلودهاش نبينى و چركينش
ك . . . )
ايرج ميرزا . عوار بفتح و ضم عين بمعنى عيب است . رجوع به مثل بعد شود .
آسوده كسى كه خر ندارد از كاه و جوش خبر ندارد
. نظير :
سبكبار مردم سبكتر روند
. سعدى . سبكبارى از بهشت آمده است . هر كه بامش بيش برفش بيشتر . سر بزرگ بلاى بزرگ دارد . مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ .
ابو حنيفهء اسكافى .
هركه را سر بزرگ درد بزرگ
ملك الشعراء بهار
مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع
.
هركه تهى كيسهتر آسودهتر
. نظامى .