پسر نزد پدر ز ايزد گرامىتر عطا باشد بخاصه چون پسر نيكوخو و نيكو لقا باشد .
فرخى .
پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد
( . . . سگ اصحاب كهف روزى چند * پى نيكان گرفت مردم شد . )
سعدى رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
پسرهاى عزمند و همت كسان تو خود را از همت بكيوان رسان
( . . . كسى را كه همت بزرگ اوفتد * تن او برنج سترگ اوفتد . )
حضرت اديب ، رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
پسرى احول از پدر پرسيد كاى حديث تو بسته را چو كليد گفتى احول يكى دو بيند چون من نبينم از آنچه هست فزون احول ار هيچ كژ شمارستى بر فلك مه كه دوست چارستى پس خطا گفت آنكه اين گفته است كاحول ار راست ( كذا ) بنگرد جفت است .
سنائى . رجوع به : يك دو بيند همى به چشم حوال ، شود .
پس زانو منشين و غم بيهوده مخور كه ز غم خوردن تو رزق نگردد كموبيش .
حافظ .
نظير : بكوب بكوب همانست كه ديدى .
پس شير رفته مينداز سنگ
( چو بود آشتى باز ما غاز جنگ . . . )
اسدى .
رجوع به : فتنه در خواب است بيدارش مكن ، شود .
پس صيد خسته شده تيز گام چه تازى همى خيره در دست دام .
اسدى .
پس فتد آن بز كه پيشآهنگ بود .
( چونكه گله بازگردد از ورود . . . )
مولوى .
پسماندهء گاو را بخر بايد داد
. از جامع التمثيل . رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .
پسنديدهتر كس ز فرزند نيست چو پيوند فرزند پيوند نيست .
فردوسى .
رجوع به : بتوان ز جگر بريد پيوند . . . ، شود .
پسندى و همداستانى كنى كه جاندارى و جانستانى كنى .
فردوسى .
رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
پشت احكام قران بود بشمشير خداى بهتر از تيغ سخن را نبود هيچ ظهير .
ناصر خسرو . رجوع به : قلم دليل صلاح است و تيغ . . . ، شود .
پشت اين مشت مقلد كى شدى خم از ركوع گرنه در جنت اميد ميوهء طوباستى .
ناصر خسرو .
رجوع به : بگذر از نفس بهيمى . . . ، و رجوع به : اعدى عدوك . . . ، شود .
پشتپا زدن
. با تحقير و استخفاف ترك گفتن . مثال :
بر بد و نيك چون نيم قادر * پس دل از غم بهرزه فرسودم