ذرهء خود نيستى از انقلاب * تو چه ميدانى حدوث آفتاب .
مولوى .
چگونه داند انگشترى كه زرگر كيست * چگونه داند صراف خويشرا دينار
چو نيست دانش بر كار خويش دايره را * چگونه باشد دانا به خالق پرگار .
ناصر خسرو .
پشه گيرد چو باشه گردد پير .
( پير در دست طفل گردد اسير . . . )
سنائى .
رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود .
پشه لگدش زده است
. مريض نيست و از نازك طبعى و ناز ، گمان ناتندرستى به خود مىبرد .
پشيزى بدست تو بهتر بسى ز دينار بر دست ديگر كسى .
اسدى .
پشيمان ز گفتار ديدم بسى پشيمان نگشت از خموشى كسى صدف زان سبب گشت گوهرفروش كه از پاى تا سر همه گشت گوش .
امير خسرو .
رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود .
پشيمان شود مرد بيهوده كوش .
( مكن ايجهاندار و بازآر هوش . . . )
فردوسى .
پشيمان نشد هركه نيكى گزيد
( . . . كه بد ز اب دانش نيارد چشيد . )
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
پشيمان نگردد كس از كار نيك نكوتر ز نيكى چه چيز است و يك !
اسدى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
پشيمانى آرد دلت را شتاب .
( ز راه خرد هيچگونه متاب . . . * درنگ آورد راستيها پديد
ز راه هنر سر نبايد كشيد . )
فردوسى . رجوع به : العجلة من الشيطان ، شود .
پشيمانى آنگه نداردت سود كه تيغ زمانه سرت را درود .
فردوسى .
رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود .
پشيمانى بود در هرزهگردى .
( . . . پريشانى بود در سوبسوئى . )
مغربى .
رجوع به : هرجا هيچجا . . . ، شود .
پشيمانى در دام چه سود
. تمثل : چه سود خواهد داشت پشيمانى در ميان دام . ابو الفضل بيهقى رجوع به : علاج واقعه قبل از وقوع . . . ، شود .
پشيمانى سودى ندارد
. تمثل .
از آن آتش برآمد دودت اكنون * پشيمانى ندارد سودت اكنون .
نظامى .
رجوع به : علاج واقعه . . . شود .
پگاه خواستن آمد نشان بهمت مرد كه روز ابر همى باز به رسد به شكار .
ابو حنيفهء اسكافى .
رجوع به . شبخيز باش تا كامروا باشى ، شود .