پرهيز كن از جهل باموختن ايراك جهل است مثل عورت و پرهيز ازار است .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان .
( پير پيمانهكش من كه روانش خوش باد * گفت . . . )
حافظ .
پريرو تاب مستورى ندارد چو در بندى سر از روزن برآرد .
جامى .
نظير :
آمدى لب بام قاليچه تكاندى * قاليچه گرد نداشت خودت را نماندى .
پريزادهء ديو را بندگى كنى اينت بد روز و بد زندگى .
حضرت اديب .
پزشكى چون كنى دعوى كه هرگز نيابد راحت از بيمار بيمار .
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر بابا بيلزنى ، شود .
پزشكى كه باشد به تن دردمند ز بيمار چون بازدارد گزند .
فردوسى .
رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود .
پزشكى كه علت بواجب شناخت تواند سبك داروى درد ساخت .
فردوسى . ى .
اشاره :
چون نقش غم ز دور ببينى شراب خواه * تشخيص كردهايم و مداوا مقرر است .
حافظ .
پزشكى نه خوب آيد از ميزبان .
( خورش بايد از ميزبان گونهگون * نه گفتن كز اين كم خور و زان فزون
اگرچه بود ميزبان خوشزبان . . . )
اسدى .
پز عالى جيب خالى
. كلمه پز از فرانسه گرفته شده است .
پژمردگيست در پى هر تازگى كه هست پيوسته روى تازه نباشد عروس را .
نقل از تاريخ گيلان مرعشى .
رجوع به : اندر پى هرخنده . . . ، شود .
پس اخ و تف
. اخ نقل صوت كندن خلط از گلو و تف حكايت آواز برافكندن آن به بيرون باشد . گويند زنى در پاكيزگى خانه و كالاى آن نهايت كوشش داشت و بر خلاف به پاكى روى و جامهء خويش بىاعتنا بود . روزى شوى او آب دهان انداختن ميخواست بهر سوى نظر افكند از غايت نظافت دريغش آمد جائى از آنخانه را بخيو آلودن . روى زن را از هر جاى شوخگنتر يافت و گفت پس اخ و تف و بزاق بر روى زن افكند .
پس از تو جهانرا چه ماتم چه سور .
( زمان چون تو را از جهان كرد دور )
فردوسى .
رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
پس از دشوارى آسانيست ناچار و ليكن آدمى را صبر بايد .
سعدى .
رجوع به ، از پى هر گريه آخر خندهايست ، شود .