غايت آرزو چو دست نداد * پشتپائى زدم برآسودم .
ابن يمين .
دست و پائى زديم درنگرفت * پشتپائى زديم و وارستيم .
ابن يمين .
زدهء پشتپاى همت اوست * هرچه ايام خشك و تر دارد .
انورى .
پشتبندش آس است
. تكيهگاهى قوى دارد .
پشت تاپو بزرگ شده
. بواسطهء كمى خلطه و معاشرت بىآزمونست .
پشت چشم نازك كردن
. كبر و ناز نمودن .
تمثل
اى غزال آخر چه پشت چشم نازك ميكنى * چشم ما آن چشمهاى سرمهسا را ديده است .
صائب .
پشت چشمهايم باز ميماند
. از نشدن اين كار ابدا متألم نميشوم . نظير : كلاغها سياه مىپوشند .
پشت دست خائيدن
. بسيار پشيمان شدن . مثال :
اينك او پشت دست ميخايد * و آن دگر خود شكم همى خارد .
انورى .
رجوع به : لب گزيدن ، شود .
پشت دست داغ كردن
. با خود ملتزم شدن كه بار ديگر فلان كار نكند . مثال :
پس از اينكه هزار تومان در ضمانت از فلان دادم ديگر پشت دستم را داغ كردهام ضامن كسى نشوم .
پشت دست گزيدن
. پشيمان شدن . مثال :
از بس كه دست مىگزم و آه ميكشم * آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش .
حافظ .
دهد خبر كه پشيمانم از جدائى تو * دو پشت دست به صد گاز برگزيدهء من .
محمد بن عمر مسعود .
پشت سپهگران سوارى دارد
. نقل از جامع الحكايات عوفى . و نقل از العراضه .
پشت سر شاه به پدر شاه
. به توبيخ ، در غيبت همه كس بىترسى بدى توان گفت .
پشت سر مرده دروغ ميگويند
. در صورتى كه من زنده و حاضرم چگونه از زبان من دروغ ميسازند .
پشتش باد خورده
. پس از مدتى بيكارى درگاه شروع نوين به كار كاهل شده است .
پشتش بكوهست ( يا ) پشتش بشاه كوهست
. پشتيبانى توانا دارد .
تمثل :
هست تا در جام ما يكقطره مى دريا دليم * پشت ما بر كوه باشد تا سبو بر دوش ماست .
صائب .
پشت قبالهء مادرش انداختهاند !
مال او نيست . حقى بر آن ندارد .
پشت گرمى ، پشتگرم شدن ، پشتگرمى به چيزى داشتن
. به تكيهگاه و پشتيبانى دل قوى داشتن .
تمثل :
ايخداوندى كه اندر دفع فاقه جود تو * آن اثر دارد كه اندر دفع صرصر پوستين
بندهاى كز مهر تو بوده است دائم پشتگرم * چون روا دارى كه سرما افتدش در پوستين