گر نباشد پوستينش مىنگردد پشتگرم * تا نپوشد از بره خورشيد خاور پوستين
ابن يمين .
خورشيد جودت ار نكند پشت گرمئى * سرما كند شمار من از كشتگان برف
بازار خور ز سايهء او سرد در تموز * پشت زمين به پشتى او گرم در شتا .
سلمان ساوجى .
پشت گوش انداختن
. اطاعت يا اجراى فرمان و كاريرا بتأخير افكندن . نظير : جعل كلامى دبر اذنيه .
پشت و روش معلوم نيست
. دورو و منافق است .
تمثل :
سخت دوروى است ندانم همى * دشمنش از دوست نه روش از قفاش .
ناصر خسرو
پشك ( يا ) پشكل داخل مويز كردن
. بايستى و ناچيزى خود را در رسته و رديف بزرگان بشمار آوردن .
پشك و مشك پيش اخشمى هر دو يكسانست چون نبود شمى .
( ورنه . . . )
مولوى .
پشم در كلاه نداشتن
. درخور بيم و هراس نبودن . تمثل :
مىزند حرفى براى خويش واعظ مى بكش * نيست پشمى در كلاه محتسب ساغر بنوش .
صائب .
و گاهى بمعنى مفلس بودن آمده است .
تمثل :
چكنم در جگر كه آهم نيست * بلكه يك پشم در كلاهم نيست .
بهائى .
پشه از پيل كم زيد بسيار زانكه كوته بقا بود خونخوار .
سنائى .
پشه چه پر شد بزند پيل را
. ( با همه تندى و صلابت كه اوست مورچگانرا چو بود اتفاق شير ژيان را بدرانند پوست . ) سعدى . رجوع به : آرى باتفاق جهان . . . ، شود .
پشه را كى بود مهابت پيل .
( ديگران كى بپايهء تو رسند )
ظهير .
پشه ز چه ؟ يك روز زيد پيل به صد سال زيرا از پشه بيلان در رنج و عنااند .
ناصر خسرو .
رجوع به : پشه از پيل . . . ، شود .
پشه كى جولان كند جائى كه باد صرصر است .
( خصم مسكين پيش خسرو كى تواند ايستاد . . . )
معزى .
پشه كى داند كه اين باغ از كى است در بهاران زاد و مرگش در دى است .
مولوى .
نظير :
اين جهان در جنب فكرتهاى ما * همچو اندر جنب دريا ساغر است .
ناصر خسرو .
كه ميداند كه اين دوران افلاك * چه مدت دارد و چون بودش احوال ( كذا )
به روزى چند با دوران دويدن * چه شايد ديدن و چتوان شنيدن .
نظامى .
بپاى ما چه ره شايد بريدن * بدين مركب كجا شايد رسيدن .
ناصر خسرو .
كيفية النفس ليس المرء يعرفها * فكيف كيفية الجبار فى القدم
هو الذى انشأ الاشياء مبتدأ * فكيف يدركه مستحدث النسم .