تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥

پس از رفتنت نام ماند بجاى

( . . . بمازندران پوى و ايدر مپاى . )
فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود .
پس از سى سال بر بسحاق شد مكشوف اين معنى كه بورانيست بادنجان و بادنجانست بورانى . بسحق اطعمه .

پس از سى سال چاروادارى اولاغ خود را نشناخته است

.

پس از قرنى شنبه بنوروز مىافتد

. رجوع به : هرروز گاو نخواهد مرد . . . ، شود .

پس از ما گو جهان را آب گيرد

. رجوع به : به دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
پس از مردن آنكس علم برفراخت كه او قيمت زندگانى شناخت . امير خسرو .
پس از مرگ آنكس نبايد گريست كه روزى پس از مرگ دشمن بزيست . سعدى . رجوع به : يكى قطره آب از پى . . . ، شود .
پس از مرگ نفرين بود بر كسى كز او نام زشتى بماند بسى . فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود .
پس از هر غمى نوبت شادى است گرفتار را رخ در آزادى است . حضرت اديب . رجوع به : از پى هر گريه آخر خنده‌ايست ، شود .
پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اين را هم بدان . مولوى . نظير : امور نسبى است .

پستان مادرش را گاز گرفته ، پستان مادر را گزيده

. بسيار شرير و بد سريرت است . اشاره :
تن ز بهر طاعتت دادند عاصى چون شوى * گرنهء بدبخت مر پستان مادر چون گزى .
ناصر خسرو .

پستهء بىمغز چون دهان باز كند رسوا گردد

. رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
پس تيرگى روشنى گيرد آب برآيد پس تيره شب آفتاب . اسدى . رجوع به : از پس هر گريه آخر . . . ، شود .
پسر آن بود به كه دين پدر بگيرد نيازد بكين پدر . فردوسى .

پسر آنست پدر را كه بماند به پدر

( بنهاد و خوى و صورت به پدر ماند راست . . . )
فرخى . رجوع به : ولد الحلال . . . ، شود .
پسر بايد از هركه باشد رواست كه گويند كاين بچهء پادشاست . فردوسى .

پسر چون كند با پدر كارزار

( . . . بدين آرزو كام دشمن مخار . )
فردوسى . رجوع به : پسر كو رها كرد رسم پدر ، شود .

پسرخالهء دسته ديزى

. بىقرابت نسبى و سببى . مثال : ميگويم او هم بندهء خداست و نبايد آزارش كرد و گرنه او پسرخالهء دستهء ديزى من نيست .