پس از رفتنت نام ماند بجاى
( . . . بمازندران پوى و ايدر مپاى . )
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود .
پس از سى سال بر بسحاق شد مكشوف اين معنى كه بورانيست بادنجان و بادنجانست بورانى .
بسحق اطعمه .
پس از سى سال چاروادارى اولاغ خود را نشناخته است
.
پس از قرنى شنبه بنوروز مىافتد
. رجوع به : هرروز گاو نخواهد مرد . . . ، شود .
پس از ما گو جهان را آب گيرد
. رجوع به : به دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
پس از مردن آنكس علم برفراخت كه او قيمت زندگانى شناخت .
امير خسرو .
پس از مرگ آنكس نبايد گريست كه روزى پس از مرگ دشمن بزيست .
سعدى .
رجوع به : يكى قطره آب از پى . . . ، شود .
پس از مرگ نفرين بود بر كسى كز او نام زشتى بماند بسى .
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود .
پس از هر غمى نوبت شادى است گرفتار را رخ در آزادى است .
حضرت اديب .
رجوع به : از پى هر گريه آخر خندهايست ، شود .
پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد اين را هم بدان .
مولوى .
نظير : امور نسبى است .
پستان مادرش را گاز گرفته ، پستان مادر را گزيده
. بسيار شرير و بد سريرت است . اشاره :
تن ز بهر طاعتت دادند عاصى چون شوى * گرنهء بدبخت مر پستان مادر چون گزى .
ناصر خسرو .
پستهء بىمغز چون دهان باز كند رسوا گردد
. رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
پس تيرگى روشنى گيرد آب برآيد پس تيره شب آفتاب .
اسدى .
رجوع به : از پس هر گريه آخر . . . ، شود .
پسر آن بود به كه دين پدر بگيرد نيازد بكين پدر .
فردوسى .
پسر آنست پدر را كه بماند به پدر
( بنهاد و خوى و صورت به پدر ماند راست . . . )
فرخى .
رجوع به : ولد الحلال . . . ، شود .
پسر بايد از هركه باشد رواست كه گويند كاين بچهء پادشاست .
فردوسى .
پسر چون كند با پدر كارزار
( . . . بدين آرزو كام دشمن مخار . )
فردوسى .
رجوع به : پسر كو رها كرد رسم پدر ، شود .
پسرخالهء دسته ديزى
. بىقرابت نسبى و سببى . مثال : ميگويم او هم بندهء خداست و نبايد آزارش كرد و گرنه او پسرخالهء دستهء ديزى من نيست .