رنج حسد هلاك كند حاسد تو را * آرى پر عقاب بود آفت عقاب .
فخر الدين اوحد .
رجوع به : دشمن طاوس ، و رجوع به : از ماست كه بر ماست . . . ، شود .
پر افكندن
. مانده و عاجز شدن . تمثل :
در هواى تو ملك پر بفكند * اينچنين كت حسن بر در مىزند .
انورى .
نظير : پر ريختن .
پر ريختن
. تمثل :
آنجا كه عقاب پر بريزد * از پشهء لاغرى چه خيزد .
رجوع به : مثل قبل شود .
پر كينه مباش از همگان دايم چون خار نه نيز زبون باش بيكبار چو خرما .
ناصر خسرو .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
پر گفتن به قرآن خوش است
. چه ضرور است كه زياده بگويم مختصر و كوتاه ميكنم .
رجوع به : آن خشت بود كه پر توان زد . . . ، شود .
پرگوى دشمن كام است
. رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
پر من است كه بر من است
. رجوع به : از ماست كه بر ماست ، شود .
پرند رومى بر تن چرا كنى چو زنان درآى در صف مردان و تيغ عريان باش .
حضرت اديب .
پرواز گنجشگ تا لب بام
. رجوع به : پروانه چون برآيد . . . ، شود .
پروانه چو شمع ديد ديوانه شود از سوختن آن لحظه كجا انديشد .
نقل از زيدرى .
پروانه چون برآيد هرگز بچرخ پروين .
( نادان اگر نيايد پيشم عجب چه دارى )
ناصر خسرو .
پروانه « 1 » در پناه غضنفر نكوتر است
( شاها غضنفرى تو و پروانهء تو من )
خاقانى .
پروبال تو همت است اى پسر چو خواهى كه پرى بدين بال پر .
حضرت اديب .
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
پروبال جان همت و عزم تست مباشيد چون ماكيان بال سست .
حضرت اديب .
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
پرورده كشتن نه مردى بود .
( ستم از پى داد سردى بود * كه . . . )
سعدى .
هامش
( 1 ) پروانه ، سياهگوش است .