پاى ملخ پيش سليمان بردن ، يا ، پاى ملخ نزد سليمان فرستادن
. تمثل :
همى شرم دارم كه پاى ملخ را * سوى بارگاه سليمان فرستم .
انورى .
شعر فرستادنت دانى ماند بچه * مور كه پاى ملخ پيش سليمان برد .
جمال اصفهانى .
پاى ملخى پيش سليمان بردن * عيب است و ليكن هنر است از مورى .
سعدى .
لايق نبود قطره بعمان بردن * خار و خس صحرا بگلستان بردن
اما چتوان كه رسم موران باشد * پاى ملخى سوى سليمان بردن .
عيبم مكن و بدار معذور * پاى ملخيست تحفهء مور .
رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
پايه پايه برتوان رفتن به بام .
( هست جبرى بودن اينجا طمع خام . . . )
مولوى .
رجوع به : نردبان پلهپله ، شود .
پايه پايه رفت بايد سوى بام .
( در تأنى گويد اى عجول خام . . . )
مولوى . رجوع به :
نردبان پله پله ، شود .
پايه و مقدار عقل مردم در حالت حيرت پديد شود
. منسوب بهوشنگ . نقل از تاريخ گزيده .
نظير :
اگر خود هفت سبع از بر بخوانى * چو آشفتى الف با تا ندانى .
سعدى .
پايى در پيش و پايى بازپس داشتن
. دودل و مردد بودن . تمثل :
گويدم انورى در اين پيوند * پاى در پيش و پاى بازپسم .
انورى .
پايين پايينها نمىنشيند بالا بالاها هم جا نيست
. رجوع به : بالا بالاها . . . ، شود .
پايينت را هم ديديم بالات را هم ديديم
. رجوع به : بالات را ديديم . . . ، شود .
پايين تف كنى ريش است بالا سبيل
. هر دو شق ترديد ، كارى نشدنى يا بد است .
پتهاش روى آب افتادن
. رسوا شدن . رازش آشكار گرديدن .
پخت بايد زر را تا تاج را درخور شود
( شست بايد لفظ را تا نعت او گوئى بدان )
عنصرى .
پختهخوار
. غارتگر ، آنكه از دسترنج ديگران خورد . مثال : نيم شب فى امان من لباس الظلام بر آن حدود گذشتم و پختهخوارى چند كه هم از اين نمد كلاه كرده بودند هم بر اين راه چاه كنده از اين دقيقه غافل گشتند و خويش را بخامى طمع در دام وزير افكندند . زيدرى .
پختهكردن كاريرا
. لوازم و اسباب آن را جمع كردن . مقتضىها را فراهم و موانع را برداشتن .
مثال :
آتش شمشير تو چون كار شاهى پخته كرد * آبگون جام تو بايد مدتى پر خمر خام .
معزى .
پدر پيشه تبر تيشه
. به تحقير و استخفاف به كسى كه روزبه نيست و با جمعيت اسباب ترقى باز بحرفت يا مرتبت پست خانواده و پدران خود باقى ماند گويند . شبيه :
يكى داستان زد بر اين بر پلنگ * بدانگه كه در جنگ شد تيز چنگ
مرا كارزار است گفت آرزوى * پدر از