تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨

پالانش كجست

. عفيف نيست . دينى يا مذهبى باطل دارد .
پالانگرى بغايت خود بهتر ز كلاهدوزى بد . نظامى .

پالودهء جسر ( يا ) پالودهء بازار « 1 »

كه عرب آن را ترجمه كرده فالوذج الجسر و فالوذج السوق گفته‌اند ، بمعنى خوش‌ظاهر و بدباطن است مثال :
نيكو و ناخوشى كه چنين باشد * پالودهء مزور بازارى .
ناصر خسرو .
بسپار همه زنگ بپالونهء آهن * بگذار همه رنگ بپالودهء بازار .
سنائى .
مدتى بر در اين وز پى آن سودا پخت * لاجرم ماند طمعهاش در آخر همه خام ديد امروز كه در جنب تو هستند همه * رنگ حلواى سر كوه و گياه لب بام .
انورى .
نعمت آلوده بيش نيست جهان * دامن همتت به دو مالاى رشگ پالودهء سر كويت * امتحانش كن و فرو پالاى .
انورى .

پايان بيكارى افسردگيست

( به كار اندرآ اين چه پژمردگيست . . . كه )
نظامى . نظير : بيكار نميتوان نشستن . النفس ان لم تشغلها شغلتك . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

پايان شب سيه سفيد است .

( در نوميدى بسى اميد است . . . )
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .

پاى از خط بيرون نهادن

. نافرمانى كردن . مثال :
سر دهد بر باد وز پاى اندر آيد زين سپس * هركه پاى از خط خود بيرون و دردسر دهد .
معزى .

پاى استدلاليان چوبين بود .

( . . . پاى چوبين سخت بىتمكين بود . )
مولوى .

پاى بر سر گنج است و دست بر دم مار .

( اگر ز خوف و رجا در تحيرم ز آنست * كه . . . )
ظهير .
پاى اگر در راه ننهى كى شود منزل بسر رنج تا بر تنت ننهى كى شود جان جفت ناز . سنائى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

پايت را باندازهء گليمت دراز كن

. تمثل :
مجوى آنچت آرد سرانجام بيم * مكش پاى از اندازه بيش از گليم .
اسدى .
مكن ترك تازى بكن ترك آز * به قدر گليمت بكن پا دراز . زين سرزنش كه كرد ترا دوست حافظا * بيش از گليم خويش مگر پا كشيده‌اى .
حافظ .
بدان خود را ميان انجمن جاى * مكش بيش از گليم خويشتن پاى .
ناصر خسرو .
سر برآور از گليمت اى كليم * پس فرو كن پاى بر قدر گليم .
عطار .
هامش
( 1 ) پالوده به معناى حلواى امروز است . رجوع به : تعليقات اين بنده بديوان ناصر خسرو چاپ كتابخانهء طهران صفحهء 679 شود .