پالانش كجست
. عفيف نيست . دينى يا مذهبى باطل دارد .
پالانگرى بغايت خود بهتر ز كلاهدوزى بد .
نظامى .
پالودهء جسر ( يا ) پالودهء بازار « 1 »
كه عرب آن را ترجمه كرده فالوذج الجسر و فالوذج السوق گفتهاند ، بمعنى خوشظاهر و بدباطن است مثال :
نيكو و ناخوشى كه چنين باشد * پالودهء مزور بازارى .
ناصر خسرو .
بسپار همه زنگ بپالونهء آهن * بگذار همه رنگ بپالودهء بازار .
سنائى .
مدتى بر در اين وز پى آن سودا پخت * لاجرم ماند طمعهاش در آخر همه خام
ديد امروز كه در جنب تو هستند همه * رنگ حلواى سر كوه و گياه لب بام .
انورى .
نعمت آلوده بيش نيست جهان * دامن همتت به دو مالاى
رشگ پالودهء سر كويت * امتحانش كن و فرو پالاى .
انورى .
پايان بيكارى افسردگيست
( به كار اندرآ اين چه پژمردگيست . . . كه )
نظامى .
نظير : بيكار نميتوان نشستن . النفس ان لم تشغلها شغلتك . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
پايان شب سيه سفيد است .
( در نوميدى بسى اميد است . . . )
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
پاى از خط بيرون نهادن
. نافرمانى كردن .
مثال :
سر دهد بر باد وز پاى اندر آيد زين سپس * هركه پاى از خط خود بيرون و دردسر دهد .
معزى .
پاى استدلاليان چوبين بود .
( . . . پاى چوبين سخت بىتمكين بود . )
مولوى .
پاى بر سر گنج است و دست بر دم مار .
( اگر ز خوف و رجا در تحيرم ز آنست * كه . . . )
ظهير .
پاى اگر در راه ننهى كى شود منزل بسر رنج تا بر تنت ننهى كى شود جان جفت ناز .
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
پايت را باندازهء گليمت دراز كن
. تمثل :
مجوى آنچت آرد سرانجام بيم * مكش پاى از اندازه بيش از گليم .
اسدى .
مكن ترك تازى بكن ترك آز * به قدر گليمت بكن پا دراز .
زين سرزنش كه كرد ترا دوست حافظا * بيش از گليم خويش مگر پا كشيدهاى .
حافظ .
بدان خود را ميان انجمن جاى * مكش بيش از گليم خويشتن پاى .
ناصر خسرو .
سر برآور از گليمت اى كليم * پس فرو كن پاى بر قدر گليم .
عطار .
هامش
( 1 ) پالوده به معناى حلواى امروز است . رجوع به : تعليقات اين بنده بديوان ناصر خسرو چاپ كتابخانهء طهران صفحهء 679 شود .