تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
نظير : اطمئن على قدر ارضك رجلك . ميدانى . مد رجلك على قدر الكساء . ميدانى . پا را باندازهء گليم دراز كن . پا باندازهء گليم دراز بايد كرد .
پاى تو را خار تو خسته است و نيست پاى تو را درد جز از خار خويش . ناصر خسرو .
پاى تو مركب است و كف دست مشربه است گر نيست اسب تازى و نه مشربهء بلور . ناصر خسرو . رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود .

پاى چراغ تاريك است

. رجوع به : چراغ بپاى خود . . . ، شود .

پاى خروست را ببند مرغ همسايه را حيز مخوان

.

پاى خر يك بار بچاله ميرود

. رجوع به : هركسى انگشت خود يكره كند ، شود .

پايدارى كى بود در پيش صرصر كاه را

( كامكارى كى بود در پيش تيغت خصم را . . . )
معزى .
پاى در زنجير پيش دوستان به كه با بيگانگان در بوستان . سعدى .

پايش بر پوست خربزه است

. در مقام خويش محكم و پاى برجا نيست .

پايش به سنگ خوردن ، يا ، پايش به سنگ آمدن

ظ . به علت برخوردن به مانعى سخت ، نوميد شدن . تمثل :
به پيش صيت احسانت گه پيمودن عالم * صبا را پاى در سنگ آمده است از تنگ ميدانى .
ابو على حسين مروزى .

پايش روى پايش بند نيست

. رجوع به : با دم گردو شكستن ، شود .

پايش لب گور است

. رجوع به : آفتاب سر ديوار است ، شود .

پاى شمع تاريك است

. گج . رجوع به : چراغ بپاى خود روشنائى نميدهد ، شود .

پاى طاوس از پر طاوس رسوا مىشود .

( زشت در سلك نكويان مينمايد زشت‌تر )
صائب .

پاى كته خمير كرده است

. نظير : صار حلس بيته .

پاى مار و چشم مور و نان ملا كس نديد

. اشاره :
جهان داورا نان ملاست اين * و يا بركه قاف . عنقاست اين .
حجة الاسلام نير تبريزى .
پاى ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل . حافظ .

پاى مبين پايهء طاوس بين

( جيفه مبين كركس كاوس بين . )
خواجو . رجوع به : از محبت نار . . . ، شود .

پاى ملخ پر بود از دست مور

( دجله بود قطرهء از چشم كور )
خواجو . رجوع به : ارمغان مور پاى ملخ باشد ، شود .