نظير : اطمئن على قدر ارضك رجلك . ميدانى . مد رجلك على قدر الكساء . ميدانى .
پا را باندازهء گليم دراز كن . پا باندازهء گليم دراز بايد كرد .
پاى تو را خار تو خسته است و نيست پاى تو را درد جز از خار خويش .
ناصر خسرو .
پاى تو مركب است و كف دست مشربه است گر نيست اسب تازى و نه مشربهء بلور .
ناصر خسرو .
رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود .
پاى چراغ تاريك است
. رجوع به : چراغ بپاى خود . . . ، شود .
پاى خروست را ببند مرغ همسايه را حيز مخوان
.
پاى خر يك بار بچاله ميرود
. رجوع به : هركسى انگشت خود يكره كند ، شود .
پايدارى كى بود در پيش صرصر كاه را
( كامكارى كى بود در پيش تيغت خصم را . . . )
معزى .
پاى در زنجير پيش دوستان به كه با بيگانگان در بوستان .
سعدى .
پايش بر پوست خربزه است
. در مقام خويش محكم و پاى برجا نيست .
پايش به سنگ خوردن ، يا ، پايش به سنگ آمدن
ظ . به علت برخوردن به مانعى سخت ، نوميد شدن . تمثل :
به پيش صيت احسانت گه پيمودن عالم * صبا را پاى در سنگ آمده است از تنگ ميدانى .
ابو على حسين مروزى .
پايش روى پايش بند نيست
. رجوع به : با دم گردو شكستن ، شود .
پايش لب گور است
. رجوع به : آفتاب سر ديوار است ، شود .
پاى شمع تاريك است
. گج . رجوع به : چراغ بپاى خود روشنائى نميدهد ، شود .
پاى طاوس از پر طاوس رسوا مىشود .
( زشت در سلك نكويان مينمايد زشتتر )
صائب .
پاى كته خمير كرده است
. نظير : صار حلس بيته .
پاى مار و چشم مور و نان ملا كس نديد
. اشاره :
جهان داورا نان ملاست اين * و يا بركه قاف . عنقاست اين .
حجة الاسلام نير تبريزى .
پاى ما لنگ است و منزل بس دراز دست ما كوتاه و خرما بر نخيل .
حافظ .
پاى مبين پايهء طاوس بين
( جيفه مبين كركس كاوس بين . )
خواجو . رجوع به :
از محبت نار . . . ، شود .
پاى ملخ پر بود از دست مور
( دجله بود قطرهء از چشم كور )
خواجو . رجوع به :
ارمغان مور پاى ملخ باشد ، شود .