تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 497

مساهمون:

ص٤٩٧
نمىبايد نهاد . )
مغربى رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود .
پا ز هر زهر است كافزون شود وز اندازهء خويش بيرون شود .
( كه . . . )
از قابوسنامه . رجوع به : اسب راه آنست . . . و رجوع به : اسراف حرامست ، شود .

پاسبان دين و ملك را تيغ است

. رجوع به : الجنة تحت ظلال السيوف ، و رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود .

پاس توبه ز تو ندارد كس .

( آنچنان پاس دار جان عزيز * كه تو خوش خسبى و ولايت نيز گرچه صد پاسبان بوند ز پس * . . . با چنين مايه كاستوارى تست * پاسبان تو هوشيارى تست پاسبانى كه بهر مزد بود * پاسبان نى كه سيم دزد بود . )
امير خسرو . رجوع به : كس نخارد پشت من . . . ، شود .

پا شكسته

. عاجز و ناتوان . مثال :
بى روى تو عقل بسته دستيست * بى عشق تو جان شكسته پائيست .
عمادى شهريارى .

پاشنه‌اشرا يواش كشيدم

. عذر لنگى است كه كشندهء مردى با تفنگ مىآورده است .

پاشنه دهن را كشيدن

. دشنام و سقط فراوان گفتن .

پاشنه‌هاى كسى را كشيدن

. بكارى تهييج و ترغيب كردن .

پافشردى بردى

. استقامت مايهء پيشرفت مقصود است .

پاكبازى

. راستى و درستى در قمار . باختن همهء دارائى .

پاك بايد كه پاك را بيند .

( خاك اجزاى خاك را بيند . . . )
سنائى .

پاكتر آيد زر طلا ز گداز .

( گرت غرض ز بدى قصد نيكمردانست * چه باك . . . )
ابن يمين .
پاكدلرا زيان بتن نرسد ور رسد جز به پيرهن نرسد . اوحدى . نظير : سر بىگناه پاى دار ميرود اما سر دار نميرود .

پاك نگردد زن بد جز به خاك .

( ز آب شود هر تن آلوده پاك . . . )
امير خسرو .

پالان بزنى چو برنيائى با خر .

( چون با ياران خشم كنى جان پدر * بر من ريزى تو خشم ياران دگر دانى كه منم زبونتر و عاجزتر . . . )
فرخى . رجوع به : بخر دستش نميرسد . . . ، شود .

پالان خر دجال است

. گويند دجال را خرى است بىپالان و هر روز براى خروج خود پالانى بهر آن راست كند و هر شب دوخته‌ها به خودى خود بشكافد . تا روز معلوم ، كه خروج او مقدر است .

پالانشرا لوخ زدن

. لوخ بردى و پيز راست كه در عربى حفا باشد و آن پاپوروس يونانى و پاپيروس لاتينى است . رجوع به : پيزر . . . ، شود .