نمىبايد نهاد . )
مغربى رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود .
پا ز هر زهر است كافزون شود وز اندازهء خويش بيرون شود .
( كه . . . )
از قابوسنامه . رجوع به : اسب راه آنست . . . و رجوع به : اسراف حرامست ، شود .
پاسبان دين و ملك را تيغ است
. رجوع به : الجنة تحت ظلال السيوف ، و رجوع به :
عروس ملك كسى . . . ، شود .
پاس توبه ز تو ندارد كس .
( آنچنان پاس دار جان عزيز * كه تو خوش خسبى و ولايت نيز
گرچه صد پاسبان بوند ز پس * . . .
با چنين مايه كاستوارى تست * پاسبان تو هوشيارى تست
پاسبانى كه بهر مزد بود * پاسبان نى كه سيم دزد بود . )
امير خسرو .
رجوع به : كس نخارد پشت من . . . ، شود .
پا شكسته
. عاجز و ناتوان . مثال :
بى روى تو عقل بسته دستيست * بى عشق تو جان شكسته پائيست .
عمادى شهريارى .
پاشنهاشرا يواش كشيدم
. عذر لنگى است كه كشندهء مردى با تفنگ مىآورده است .
پاشنه دهن را كشيدن
. دشنام و سقط فراوان گفتن .
پاشنههاى كسى را كشيدن
. بكارى تهييج و ترغيب كردن .
پافشردى بردى
. استقامت مايهء پيشرفت مقصود است .
پاكبازى
. راستى و درستى در قمار . باختن همهء دارائى .
پاك بايد كه پاك را بيند .
( خاك اجزاى خاك را بيند . . . )
سنائى .
پاكتر آيد زر طلا ز گداز .
( گرت غرض ز بدى قصد نيكمردانست * چه باك . . . )
ابن يمين .
پاكدلرا زيان بتن نرسد ور رسد جز به پيرهن نرسد .
اوحدى .
نظير : سر بىگناه پاى دار ميرود اما سر دار نميرود .
پاك نگردد زن بد جز به خاك .
( ز آب شود هر تن آلوده پاك . . . )
امير خسرو .
پالان بزنى چو برنيائى با خر .
( چون با ياران خشم كنى جان پدر * بر من ريزى تو خشم ياران دگر
دانى كه منم زبونتر و عاجزتر . . . )
فرخى . رجوع به :
بخر دستش نميرسد . . . ، شود .
پالان خر دجال است
. گويند دجال را خرى است بىپالان و هر روز براى خروج خود پالانى بهر آن راست كند و هر شب دوختهها به خودى خود بشكافد . تا روز معلوم ، كه خروج او مقدر است .
پالانشرا لوخ زدن
. لوخ بردى و پيز راست كه در عربى حفا باشد و آن پاپوروس يونانى و پاپيروس لاتينى است . رجوع به : پيزر . . . ، شود .