بهر پاس است مار بر سر گنج * نز پى آنكه گيرد از وى خنج .
سنائى .
پا را به اندازه گليم دراز كن
. رجوع به : پايت را باندازهء . . . ، شود .
پا ربودى قطبك و امسال گشتى قطب دين سال ديگر گر بمانى قطب دين حيدر شوى .
رجوع به : تجملت تبغلت . . . ، شود .
پاردم سائيده
. پاردم دوالى از ساز اسب باشد كه به زير دم افتد « 1 » : معاشرتهاى سوء فراوان كرده . به كارهاى زشت بسيار پرداخته است .
تمثل :
همانا گرگ بارانديده باشى * تو خيلى پاردم سائيده باشى .
ايرج ميرزا .
پارسا باش و نسبت از خود كن پارسازادگى ادب نبود
. نقل از قرة العيون رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت . . . ، شود .
پارسازادگى ادب نبود
. رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود ، شود .
پارسال دوست امسال آشنا
. اين مثل را به صورت مضبوط امروز بمزاح بدوست يا آشنائى كه مدتى دراز غيبت كرده است درگاه ديدار گويند و اصل مثل پار دوست يا دى دوست و امسال يا اكنون ناآشنا يا ناشنا بوده است . تمثل :
دى همه او بودهاى او بودهء امروز چون دورى از او * ناجوانمردى بود دى دوست و اكنون ناشنا .
سنائى .
پارسايى را كم آزاريست جفت شخص دين را آن شمالست اين يمين .
ناصر خسرو . رجوع به : مى بخور منبر بسوزان . . . ، شود .
پا روى حق گذاشتن
. انكار حقيقى يا دربايستى كردن .
پا روى دم مار نهادن
. تمثل :
نكردى مشورت با ما در اين كار * نهادى پاى بر دنبال گز مار .
نزارى قهستانى .
رجوع به كام شير خاريدن ، شود .
پارهء بزرگش ، يا ، تكهء بزرگش گوشش بود ، يا ، گوشش شد
. تمثل : لباس وجود بر پيلان چنان مخرق و ممزق كردند كه بزرگتر از پيلان گوش بود . زيدرى ؟
پا ز حد خويشتن بيرون نمىبايد نهاد .
( گر نهادى پيش از اين اكنون
هامش
( 1 )اگر ريش خواجه ببرند پاك * رسنگر بخرد به بسيار چيز
كه تا پاردم سازد از بهر آنك * بود پاردم بر گذرگاه تيز .سنائى .گر همچو بحر موج زند رزمگه به خون * مر بارهء ترا نرسد تا بپاردم .مسعود سعد .شاه عالم چون برزم ان سپاه آورد روى * اسبشان را در هزيمت پاردم گردد عنان .معزى .صوفى شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف .حافظ .