پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد
( [ امير ] گفت . . . جزع و گريستن ديوانگى باشد و كار زنان . بخانها بازرويد و بر عادت مىباشيد و شاد ميزئيد كه پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد . ) ابو الفضل بيهقى .
پادشاهان سخن بصلابت گويند و باشد كه در نهان صلح جويند
. سعدى .
رجوع به : به صد جان ارزد . . . ، شود .
پادشاه چون راكب شير است همه را از او وهم باشد و او را از مركب يعنى از پادشاهى
. منسوب باحنف ابن قيس . نقل از تاريخ گزيده .
پادشاه و پادشاهى هميشه مستقيم باشد چند وزيران بصلاح باشند
. رستم بن مهر هرمزد مجوسى متكلم مجوسان سيستان در زمان خلافت عبد اللّه زبير . تاريخ سيستان .
پادشاه وحوش از آن باشد كه به خود كار خود كند ضيغم .
( اى هنرمند نامجوى پسر * هركه در كار خود ز بيش و ز كم
قدم از سر كند قلم كردار * بر خطش سر نهند همچو قلم . . . )
ابن يمين . رجوع به : شير گردن ستبر . . . ، شود .
پادشاهى با كبوتربازى دير نماند
. تاريخ سيستان . رجوع به : شاه چو دل بر كند . . . ، شود .
پادشاهى بانبازى نتوان كرد
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
پادشاهى به زور باشد و مرد مرد را مال دوست داند كرد
( . . . ، مال كس بىعمارتى ننهاد * وين عمارت بعدل باشد و داد
ز عمارت نظر مدار دريغ * برعيت جواد باش چو ميغ
ملك معمور و گنج مالامال * بركشد تخت را بگردون يال
شاه بىشهر چون ستاند باج * شهر بىده زبون شود ز خراج . )
اوحدى . رجوع به : سياهى كه كارش نباشد . . .
و رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
پادشاهى بهزل نتوان داشت
. تاريخ سيستان . رجوع به : شاه چو دل . . . ، شود .
پادشاهى كرده باشم پاسبانى چون كنم .
( هر زمان گويند دل در مهر ديگر يار بند . . . )
سنائى . رجوع به مرا عار آيد . . . ، شود .
پادشاهى كه باشكه باشد حلم او چون بلند كه باشد .
سنائى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود .
پادشاهى نيست آن كز روى غفلت چندگاه بر سر از دود دل درويش افسر داشتن .
ملك الشعراء بهار .
پادشه پاسبان درويش است
( . . . گرچه نعمت بفر دولت اوست * گوسفند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان براى خدمت اوست . )
سعدى . نظير :