تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥

پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد

( [ امير ] گفت . . . جزع و گريستن ديوانگى باشد و كار زنان . بخانها بازرويد و بر عادت مىباشيد و شاد ميزئيد كه پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد . ) ابو الفضل بيهقى .

پادشاهان سخن بصلابت گويند و باشد كه در نهان صلح جويند

. سعدى . رجوع به : به صد جان ارزد . . . ، شود .

پادشاه چون راكب شير است همه را از او وهم باشد و او را از مركب يعنى از پادشاهى

. منسوب باحنف ابن قيس . نقل از تاريخ گزيده .

پادشاه و پادشاهى هميشه مستقيم باشد چند وزيران بصلاح باشند

. رستم بن مهر هرمزد مجوسى متكلم مجوسان سيستان در زمان خلافت عبد اللّه زبير . تاريخ سيستان .
پادشاه وحوش از آن باشد كه به خود كار خود كند ضيغم .
( اى هنرمند نامجوى پسر * هركه در كار خود ز بيش و ز كم قدم از سر كند قلم كردار * بر خطش سر نهند همچو قلم . . . )
ابن يمين . رجوع به : شير گردن ستبر . . . ، شود .

پادشاهى با كبوتربازى دير نماند

. تاريخ سيستان . رجوع به : شاه چو دل بر كند . . . ، شود .

پادشاهى بانبازى نتوان كرد

. ابو الفضل بيهقى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
پادشاهى به زور باشد و مرد مرد را مال دوست داند كرد
( . . . ، مال كس بىعمارتى ننهاد * وين عمارت بعدل باشد و داد ز عمارت نظر مدار دريغ * برعيت جواد باش چو ميغ ملك معمور و گنج مالامال * بركشد تخت را بگردون يال شاه بىشهر چون ستاند باج * شهر بىده زبون شود ز خراج . )
اوحدى . رجوع به : سياهى كه كارش نباشد . . . و رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .

پادشاهى بهزل نتوان داشت

. تاريخ سيستان . رجوع به : شاه چو دل . . . ، شود .

پادشاهى كرده باشم پاسبانى چون كنم .

( هر زمان گويند دل در مهر ديگر يار بند . . . )
سنائى . رجوع به مرا عار آيد . . . ، شود .
پادشاهى كه باشكه باشد حلم او چون بلند كه باشد . سنائى . رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود .
پادشاهى نيست آن كز روى غفلت چندگاه بر سر از دود دل درويش افسر داشتن . ملك الشعراء بهار .

پادشه پاسبان درويش است

( . . . گرچه نعمت بفر دولت اوست * گوسفند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت اوست . )
سعدى . نظير :