باب پ .
پا به اندازه گليم دراز بايد كرد
. رجوع به پايت را باندازهء . . . ، شود .
پا پاى خر دست دست ياسه باينكار عقلم نمىماسه
. مادرشوئى از اكراد خمى دوشاب داشت ، روزى حاجتى را از خانه غيبت ميكرد آبى فراوان بر زمين خانه پاشيد تا اگر عروس به خوردن دوشاب رود پىوايز برجاى ماند . چون از خانه بشد ، عروس او كه نامش ياسه [ مخفف ياسمين ] بود بر خر نشسته بسر خم شد . و كاسهء چند از دوشاب برگرفت و اثر دست او بر خم بماند . چون مادرشوهر به خانه برگشت و ردپاى خر تا نزديك خم بديد و نشان دست عروس بر خم مشاهده كرد متحير ماند و گفت . . .
پاپوش براى شيطان ميدوزد
. بسيار محيل و مكار است .
پا تهى گشتن به است از كفش تنگ .
( . . . رنج غربت به كه اندر خانه جنگ . )
مولوى .
پاچه ورماليده
. بىادب و ناتراشيده .
پاداران را خورم بىپايان سر جاش است
. رجوع به : اول پاداران را خورم . . . ، شود .
پا در كفش كسى كردن
. دخالت در كار كسى كردن . از كسى بد گفتن .
پا در هوا گفتن
. دعاوى بىبينه و دليل كردن .
پا در يك كفش كردن
. لجاج و اصرار در كارى ورزيدن .
پادشا را دبير چيست زبان .
( . . . كه سخنهاشرا كند تقرير * نيست بر عقل مير هيچ دليل
راهبرتر ز نامههاى دبير * مهتر خويش را حقير كند
سوى دانا دبير با تقصير * سخن با خطر تواند كرد
خطرى مرد را جدا ز حقير * جز به راه سخن چه دانم من
كه حقيرى تو يا بزرگ و خطير . )
ناصر خسرو .
رجوع به : سخن بهتر از گوهر . . . ، شود .
پادشا را فتوح كم نايد چون زند لهو را ميان بدونيم
( . . . كار خواهى بكام دل بادت * صبر كن بر هواى دل تقديم . )
ابو حنيفه اسكافى . رجوع به شاه چو دل بركند . . . ، شود .
پادشاهان از پى يك مصلحت صد خون كنند
. انورى .
پادشاهان بر سه چيز تحمل نكنند الخلل فى الملك و افشاء السر و التعرض
. ابو الفضل بيهقى .
پادشاهان بنصيحت خردمندان محتاجترند تا خردمندان بصحبت پادشاهان
. سعدى .
پادشاهان تخت توانند داد اما بخت نى و در مراتب خدام توانند افزود امادر عمر نى
. دولتشاه سمرقندى .