تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
( . . . بدان رقص و الحان همى بر تو خندد * تو از رقص آن خر چرا سوگوارى . )
ناصر خسرو . رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
بينديش پايان هركار كاخر ز پى روز روشن شب تار دارد . حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
بينديش شب كار فردا نخست بدان راى رو پس كه كردى درست . اسدى .

بينش اعمى به مقدار عصائى بيش نيست .

( زاهدانرا بهره چندان نيست از اين زهد خشك . . . )
وحيد قزوينى .

بينند جسم را و نبيند روح را

( . . . بينيم مر ترا و تو روح مجسمى . )
سوزنى .

بينوائى در گدائيست

. منسوب بانوشيروان . نقل از تاريخ گزيده . نظير كدخدائى خدائيست برنج .

بينوائى نتيجهء شرمگنى است .

( شرمگنى نتيجهء ايمانست و . . . )
از قابوسنامه .

بينيازى سپاه ذل شه است .

( شاه بىبخشش آفت سپه است . . . * لشگر از جاه و مال شد بددل رعيت از بىزريست بىحاصل * تن كه لاغر بود شود منبل تن چو فربه شود شود كاهل . )
رجوع به اجع كلبك يتبعك . . . ، شود .

بينى به ديوار آمدن

. نااميد شد . تمثل :
چو رسم جهان جهانرا ببينى * حذر كن ز بدهاش گر پيش‌بينى بتاريكى اندر گزاف از پى او * مدو كت برآيد به ديوار بينى .
ناصر خسرو . نظير : سر به سنگ خوردن .

بينى پاك‌كن پس حديث ما كن

. ( شيخ ما را پرسيدند كه معرفت چيست گفت آنكه كودكان ما ميگويند . . . ) از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .

بينيش را بگيرى جانش درميرود

. نهايت ناتوان و نزار است .

بينى و نىخورى ؟

بلهجهء لران ، مىبينى و نميخورى ؟ لرى شهر نديده در شهر بدر دكان قنادى رسيد . ديد قناد از حلواهاى گوناگون كه در پيش دارد چيزى نميخورد . آهسته نزديك شد و انگشتى به چشم او برد . مرد ترسان خود را عقب كشيده خشمگين پرسيد چرا چنين كردى ؟ گفت خواستم بدانم مىبينى و نميخورى !

بىوزير كار راست نيايد

. ابو الفضل بيهقى . رجوع به شاه مهر و . . . ، شود .

بيوفائى ديدن و گرمى نمودن مشكل است

.

بيوه را كه دست به بند برى در درد دلش باز مىشود

. زنان بيوه هميشه از روزگار شكايت كنند .
بيوه‌زن دوك رشته در مهتاب كرده بر خود حرام راحت و خواب