( . . . بدان رقص و الحان همى بر تو خندد * تو از رقص آن خر چرا سوگوارى . )
ناصر خسرو .
رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
بينديش پايان هركار كاخر ز پى روز روشن شب تار دارد .
حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
بينديش شب كار فردا نخست بدان راى رو پس كه كردى درست .
اسدى .
بينش اعمى به مقدار عصائى بيش نيست .
( زاهدانرا بهره چندان نيست از اين زهد خشك . . . )
وحيد قزوينى .
بينند جسم را و نبيند روح را
( . . . بينيم مر ترا و تو روح مجسمى . )
سوزنى .
بينوائى در گدائيست
. منسوب بانوشيروان . نقل از تاريخ گزيده . نظير كدخدائى خدائيست برنج .
بينوائى نتيجهء شرمگنى است .
( شرمگنى نتيجهء ايمانست و . . . )
از قابوسنامه .
بينيازى سپاه ذل شه است .
( شاه بىبخشش آفت سپه است . . . * لشگر از جاه و مال شد بددل
رعيت از بىزريست بىحاصل * تن كه لاغر بود شود منبل
تن چو فربه شود شود كاهل . )
رجوع به اجع كلبك يتبعك . . . ، شود .
بينى به ديوار آمدن
. نااميد شد . تمثل :
چو رسم جهان جهانرا ببينى * حذر كن ز بدهاش گر پيشبينى
بتاريكى اندر گزاف از پى او * مدو كت برآيد به ديوار بينى .
ناصر خسرو .
نظير : سر به سنگ خوردن .
بينى پاككن پس حديث ما كن
. ( شيخ ما را پرسيدند كه معرفت چيست گفت آنكه كودكان ما ميگويند . . . ) از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .
بينيش را بگيرى جانش درميرود
. نهايت ناتوان و نزار است .
بينى و نىخورى ؟
بلهجهء لران ، مىبينى و نميخورى ؟ لرى شهر نديده در شهر بدر دكان قنادى رسيد . ديد قناد از حلواهاى گوناگون كه در پيش دارد چيزى نميخورد . آهسته نزديك شد و انگشتى به چشم او برد . مرد ترسان خود را عقب كشيده خشمگين پرسيد چرا چنين كردى ؟ گفت خواستم بدانم مىبينى و نميخورى !
بىوزير كار راست نيايد
. ابو الفضل بيهقى . رجوع به شاه مهر و . . . ، شود .
بيوفائى ديدن و گرمى نمودن مشكل است
.
بيوه را كه دست به بند برى در درد دلش باز مىشود
. زنان بيوه هميشه از روزگار شكايت كنند .
بيوهزن دوك رشته در مهتاب كرده بر خود حرام راحت و خواب