تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
آنكه مرد دها و تلبيس است * او نه خال و نه عم كه ابليس است .
سنائى .
بيگانه دزد را بكمين ميتوان گرفت نتوان رهيد ز آفت دزدى كه آشناست . پروين .

بىگريهء زار در جهان كيست .

( هرجا كه نشست زار بگريست . . . )
امير خسرو .

بىگنه را بعفو حاجت نيست

( عفو كردن پس از گناه بود . . . )
ابن يمين . رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .

بىگوهر گوهرى ز گوهر نشود

( زن زن ز وفا شود ز زيور نشود * سر سر ز خرد شود ز افسر نشود . . . سگ را سگى از قلاده كمتر نشود . )
سنائى . نظير : جهود هم بسيار پول دارد . سگ كه چاق شد قورمه‌اش نمىكنند .

بيلش هزار من آب برميدارد

. بسيار معتبر يا متمول است .

بيمار است راى مرد بيمار .

( نشايد كرد خود را چارهء كار * كه . . . )
نظامى . رجوع به : رأى العليل . . . ، شود .

بيمار تيمار ميخواهد

. ناتندرست و ناخوش مزاج را پرستار و دارو و خورش بايد .

بيمار عشق را بطبيب احتياج نيست

.

بيمار مشتهى به صحت نزديكتر از تن درست بىاشتها كه آن صحت مىافزايد و اين رنج

. از اقوال منسوب بجالينوس ، نقل از تاريخ گزيده .

بيمارى به از بيكارى

. مثل بيگارى به كه بيكارى را گاهى بر سبيل گزافه و اغراق بدينصورت گويند .

بيماريكه تيماردار دارد طبيبش ناخوانده آيد

. تمثل :
مثل زنند كه آيد طبيب ناخوانده * چون تندرستى تيمار دارد از بيمار .
ابو حنيفه اسكافى .

بيمايه فطير است

. رجوع به : ارزان خرى . . . شود .

بىمگس هرگز نماند عنكبوت .

( رزق را روزىرسان پر ميدهد . . . )
صائب .

بىمى خمار كردن

. بىرسانيدن لذتى المى را سبب شدن . بىراحتى رنجى رسانيدن . تمثل :
از بس شمار بوسه كه دوش آن نگار كرد * با روزگار كار من اندر شمار كرد ديدم شمار و بوسه نديدم همى به چشم * بى مى مرا از آنچه نديدم خمار كرد .
فرخى .

بىناخن

. آنكه از حق ديگران حتى مقدارى اندك را نيز ندهد .

بين الاحباب تسقط الاداب

. نظير : من الادب ترك الادب . ( اى بين الاخوان ) « 1 »

بين دو پلاس بر زمين است

. رجوع به : از اين‌جا مانده . . . ، شود .
بينديش از آن خر كه بر چوب منبر همى پاى كوبد بالحان قارى .
هامش
( 1 )L'Amitie ? passe le gant .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 491 | على اكبر دهخدا