آنكه مرد دها و تلبيس است * او نه خال و نه عم كه ابليس است .
سنائى .
بيگانه دزد را بكمين ميتوان گرفت نتوان رهيد ز آفت دزدى كه آشناست .
پروين .
بىگريهء زار در جهان كيست .
( هرجا كه نشست زار بگريست . . . )
امير خسرو .
بىگنه را بعفو حاجت نيست
( عفو كردن پس از گناه بود . . . )
ابن يمين .
رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
بىگوهر گوهرى ز گوهر نشود
( زن زن ز وفا شود ز زيور نشود * سر سر ز خرد شود ز افسر نشود . . .
سگ را سگى از قلاده كمتر نشود . )
سنائى . نظير : جهود هم بسيار پول دارد . سگ كه چاق شد قورمهاش نمىكنند .
بيلش هزار من آب برميدارد
. بسيار معتبر يا متمول است .
بيمار است راى مرد بيمار .
( نشايد كرد خود را چارهء كار * كه . . . )
نظامى .
رجوع به : رأى العليل . . . ، شود .
بيمار تيمار ميخواهد
. ناتندرست و ناخوش مزاج را پرستار و دارو و خورش بايد .
بيمار عشق را بطبيب احتياج نيست
.
بيمار مشتهى به صحت نزديكتر از تن درست بىاشتها كه آن صحت مىافزايد و اين رنج
. از اقوال منسوب بجالينوس ، نقل از تاريخ گزيده .
بيمارى به از بيكارى
. مثل بيگارى به كه بيكارى را گاهى بر سبيل گزافه و اغراق بدينصورت گويند .
بيماريكه تيماردار دارد طبيبش ناخوانده آيد
. تمثل :
مثل زنند كه آيد طبيب ناخوانده * چون تندرستى تيمار دارد از بيمار .
ابو حنيفه اسكافى .
بيمايه فطير است
. رجوع به : ارزان خرى . . . شود .
بىمگس هرگز نماند عنكبوت .
( رزق را روزىرسان پر ميدهد . . . )
صائب .
بىمى خمار كردن
. بىرسانيدن لذتى المى را سبب شدن . بىراحتى رنجى رسانيدن .
تمثل :
از بس شمار بوسه كه دوش آن نگار كرد * با روزگار كار من اندر شمار كرد
ديدم شمار و بوسه نديدم همى به چشم * بى مى مرا از آنچه نديدم خمار كرد .
فرخى .
بىناخن
. آنكه از حق ديگران حتى مقدارى اندك را نيز ندهد .
بين الاحباب تسقط الاداب
. نظير : من الادب ترك الادب . ( اى بين الاخوان ) « 1 »
بين دو پلاس بر زمين است
. رجوع به : از اينجا مانده . . . ، شود .
بينديش از آن خر كه بر چوب منبر همى پاى كوبد بالحان قارى .
هامش
( 1 )L'Amitie ? passe le gant .