آنكه با دوستان تواند ساخت * وانكه با دشمنان تواند زيست
. ايلاقى .
جامل عدوك ما استطعت فانه * بالرفق يطمع فى صلاح الفاسد
. اذا عز اخوك فهن . رب عزيز ادله خرقه و ذليل اعزه خلقه . آخ الاكفاء و داهن الاعداء .
خالص المؤمن و خالق الكافر . نصف العقل بعد الايمان باللّه مداراة الناس . حديث نبوى .
الرباح مع السماح . ما دخل الرفق فى شيئى قط الازانه و ما دخل فى شيئى الخرق الا شانه .
آستين افشاندن ، آستين فشاندن
. براى اظهار شوق يا كراهت دست و بالتبع آستين جنبانيدن . مثال :
تا بصبوح عشق در محرم قدسيان شوى * خيز و چو صبح آستين بر سر صدق بر فشان
. خاقانى .
هر روز وقت صبح فشاند چو مخلصان * بر آستانش گنبد دوار آستين
چون روى همچو ماه ترا ديد بامداد * افشاند بر جمال تو گلزار آستين
. ابى الفتح هروى .
چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش * كه دست افشان غزل خوانيم و پا كوبان سر اندازيم
. حافظ
يار ما چون سازد آهنگ سماع * قدسيان در عرش دست افشان كنند
. حافظ .
زين آستين فشاندن بر عاشقان چه خيزد * رو دامن دلى ده از چنگ غم رهائى
. لنبانى .
تو خواهى آستين افشان و خواهى روى درهم كش * مگس جائى نخواهد رفت جز دكان حلوائى
. سعدى .
ندانى كه آشفته حالان مست * چرا برفشانند در رقص دست
كشايد درى بر دل از واردات * فشاند سر دست بر كاينات
. سعدى .
صبح خيزان چو جان برافشانند * آستين بر جهان بر افشانند
. سيف اسفرنگ .
چون مست غمش مركب همت راند * بر فرق دو كون آستين افشاند
.
گمان مدار كه از دامنت بدارم دست * بآستين ملالى كه بر من افشانى
. سعدى .
شكر فروش مصرى حال مگس چه داند * اين دست شوق بر سر ، وان آستين فشانان
. سعدى .
هيچ كارى بىتأمل صائبا گر خوب نيست * بىتأمل آستين افشاندن از دنيا خوش است
. صائب .
نظير : دست افشاندن .
آستين بر زدن
. با عزمى جزم بكارى شروع كردن . مثال :
چو سنبل تو سر از برگ ياسمين برزد * غمت بريختن خونم آستين برزد
. ظهير فاريابى .
نظير : دامن بر كمر زدن .
آستين گر ز هيچ خواهى پر از صدف مشك جو ز آهو در
( از تقى دين طلب ز رعنا لاف * از صدف در طلب ز آهو ناف . . . )
سنائى . هر چيز را از اهلش و محلش بايد خواست .