بيك دفتر نغز ماند جهان نبشته بسى اندر آن داستان .
فردوسى .
بيك روز رنج گدائى نيرزد همه گنج محمود زابلستانى .
سنائى .
بيك روى در دو محراب بودن
. منافق و دورو بودن . تمثل :
كى دعاى تو مستجاب شود * كه بيك روى در دو محرابى .
سعدى .
بيكسان نگردد سپهر بلند گهى شاد دارد گهى ارجمند .
فردوسى .
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
بيك كرشمه دو كار كردن
. تمثل :
چه خوش بود كه برآيد بيك كرشمه دو كار * زيارت شه عبد العظيم و ديدن يار .
رجوع به : بيك تير دو نشان زدن ، شود .
بيك كف دست سيرم ( يا ) بيك كف دست سير است ، بيك كف دست گرسنه
. احتياج كثير ندارم . نظير : و هل بطن عمر غير شبر لمطعم .
بيك گز دو فاخته زدن
. رجوع به : يك تير دو نشان . . . ، شود .
بيك مرد گردد شكسته سپاه هميدونش يك مرد دارد نگاه .
اسدى .
نظير : جنگ را يك تن مىكند شكست را يك تن مىخورد . چه يك مرد جنگى چه يك دشت مرد .
بيك ناتراشيده در مجلسى برنجد دل هوشمندان بسى .
سعدى .
بيك وتيره نجنبد همى عنان قضا بيك مثابه نگردد همى ركاب قدر
( چنين نماند و نماند جهان شعبده باز * چنين نبود و نباشد زمان شعبدهگر . . .
زمان بگردد و در گردشش هزار اميد * فلك بجنبد و در جنبشش هزار اثر
بنوشى از پس هر نيش نوش جان افروز * بيابى از پى هر رنج گنج بادآور . )
قاآنى . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
بيكى گفتند بابات از گرسنگى مرد گفت داشت و نخورد ؟
بيكى گفتند سركهء هفتساله دارى گفت دارم و نميدهم . گفتند چرا گفت اگر بهر خواهنده ميدادم هفت ساله نميشد .
بيگارى كشى به كه بيكار باشى
. از جامع التمثيل . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بيگارى به كه بيكارى
. تمثل :
منشين بيكار از آنكه بيكارى * به زانكه كنى بخيره بيكارى .
ناصر خسرو .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
بيگانه اگر وفا كند خويش من است .
( . . . ور خويش جفا كند بدانديش من است * گر زهر موافقت كند ترياق است
ور نوش مخالفت كند نيش من است . )
خيام .
نظير : القريب من تقرب لا من تنسب ، رب اخ لم تلده امك . رب ابن عم ليس بابن عم .
رب بعيد لا يفقد بره و قريب لا يؤمن شره .