تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
آورده بميخ بياويخت و چون بموجب شرط اين حق را داشت تا آنگاه اين كار خويش را ادامه داد كه خريدار خانه را بثمنى بخس به او فروخت .

بىغذا نتوان داشت روح حيوانى .

( مرا چنان كه بود هم معيشتى بايد * كه . . . )
ظهير . رجوع به : تنومند را از خورش چاره نيست . . . ، شود .
بىغرض پند همچو قند بود باغرض پند پاىبند بود . سنائى .
بيغمى خوش ولايتيست و ليك زير فرمان كس نمىآيد . انورى . نظير :
اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه .
شهيد بلخى

بيكار نميتوان نشستن .

( گفتن ز من از تو كار بستن . . . )
نظامى . نظير : بيگارى به كه بيكارى . النفس ان لم تشغلها شغلتك . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
( بيك اندازه‌اند بر در بخت مرد فرهنگ با مقامر شنگ .
( هيچكس را ببخت فخرى نيست * زانكه او جفت نيست با فرهنگ . . . )
ناصر خسرو . رجوع به اگر دانش به روزى . . . ، شود .

بيك بانگ علم منه

. نقل از قرة العيون . نظير : بيك حمله سپر ميفكن .
إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا .
قرآن كريم . سورهء 8 . آيهء 47 .

بيك پول سياه نمىارزد

. رجوع به : بمفت نمىارزد ، شود .

بيك پول سياه نيرزيدن

. رجوع به : بمفت هم نمىارزد ، شود .

بيك پياله مست است

. تمثل :
نى مشو آخر بيك مى مست نيز * مى طلب چون بىنهايت هست نيز .
عطار . رجوع به : از يك پياله مست است ، شود .
بيك تاجور تخت باشد بلند چو افزون شود ملك يابد گزند . نظامى . نظير : دو پادشاه در اقليمى نگنجند . رجوع به : آب‌انبار شلوغ . . . ، شود .

بيك تير برگشتى از كارزار !

( من از تو صد و شصت تير خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ . . . بخفتى بر اين بارهء نامدار * بخوردى يكى چوبه تير گزين نهادى سر خويش بر پيش زين . )
فردوسى . رجوع به : بيك بانك علم منه ، شود .

بيك تير دو نشان زدن

. نظير : بيگ گز دو فاخته زدن . بيك كرشمه دو كار كردن

بيك جو نيرزيدن . بدانگ جو نيرزيدن

. تمثل :
مباد آنكس كه او مهر تو ورزد * كجا مهر تو دانگ جو نيرزد .
ويس و رامين . نظير : به دو جو نيرزيدن . بنانى نيرزيدن . و رجوع به : بمفت نمىارزد ؛ شود .

بيك حمله سپر ميفكن

. رجوع به : بيك بانگ علم منه ، شود .

بيك دست نتوان گرفتن دوبه

. رجوع به : با يك دست دو هندوانه . . . ، شود .