تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
باشد . و مراد آنكه مردان بزرگ را تا ميتوان نبايد آزرد ولى پس از آزردن بايد آزرده را بر دار كرد . چه مردمان شريف و بزرگوار آزارى را كه ديده‌اند فراموش نكنند و منتهز فرصت تلافى و كشيدن كين شوند . « 1 »

آزاد شو از آز و بزى شاد و توانگر .

( آزاد شد از بندگى آز مرا جان . . . )
ناصر خسرو .

آزاد شود بعقل بنده .

( . . . و آباد شود بعقل ويران . )
ناصر خسرو .

آزادگان تهى دستند .

( بسرو گفت يكى ميوهء نمىآرى * جواب داد كه . . . )
سعدى . راد مردان و احرار بواسطهء عدم اعتنا به تحصيل يا جمع مال غالبا فقير و بىچيزند . نظير :
اگر ندارم سيم شكوفه نيست عجب * كه سرو نيز ز آزادگان بىدر مست
رفيع الدين .

آزادگى و طمع بهم نايد .

( . . . من كرده‌ام آزمون به صد مره . )
ناصر خسرو . نظير : طمع آرد بمردان رنگ زردى .

آزادى آبادى است

. آزادى انديشه و قلم و زبان و مجامع و شغل و منزل و غيره موجب آبادى و عمران ممالك است .
آزادى آرزوست مرا دير سالهاست * تا كى ز بندگى نه كم از سرو و سوسنم
. عمادى شهريارى .

آزادى اندر بىحاجتى است

. ( . . . هرچند كى حاجت بيشتر بود ببندگى نزديكتر بود ) كيمياى سعادت .
آزادى سودمند آن باشد و بس كز وى نرسد زيان بآزادى كس .
( اى مرغ چو آزاد برائى ز قفس * آزادى مطلق نكنى تا كه هوس . . . . )
شاهزادهء افسر .
آزار بيش بينى زين گردون گر تو بهر بهانه بيازارى . رودكى .

آز بگذار و از كسى مهراس .

( آز مانند خوك و خرس شناس . . . . )
سنائى

آز بگذار و پادشاهى كن

( . . . . گردن بىطمع بلند بود . )
سعدى .

آز را خاك سير داند كرد .

( راست گفت اندرين حديث آنمرد . . . )
سنائى مرد طامع جز به مردن از تعب طمع نرهد .

آزردن دوستان جهل است .

( . . . و كفارهء يمين سهل . )
سعدى .

آزمند هميشه نيازمند است

. چون حرص نامحدود باشد البته هميشه چيزى از خواهش‌ها بر نيامده و احتياج برجاست .

آزموده را آزمودن پشيمانى آرد

. قرة العيون . تمثل :
نه من آشفته روى و سست رايم * كه چندين آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
تباهى روزگار خود فزايم * چو چيز آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
چه آشفته دل و چه خيره رايم * كه چندين آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
هامش
( 1 ) اوژيندن باراء فارسى بمعنى افكند و كشتن در لغت مضبوط است . شايد نسخه قابوسنامه حاضر مؤلف غلط است و كلمه همان او ژيندن بازاء فارسى باشد . دهخدا .