باشد . و مراد آنكه مردان بزرگ را تا ميتوان نبايد آزرد ولى پس از آزردن بايد آزرده را بر دار كرد . چه مردمان شريف و بزرگوار آزارى را كه ديدهاند فراموش نكنند و منتهز فرصت تلافى و كشيدن كين شوند . « 1 »
آزاد شو از آز و بزى شاد و توانگر .
( آزاد شد از بندگى آز مرا جان . . . )
ناصر خسرو .
آزاد شود بعقل بنده .
( . . . و آباد شود بعقل ويران . )
ناصر خسرو .
آزادگان تهى دستند .
( بسرو گفت يكى ميوهء نمىآرى * جواب داد كه . . . )
سعدى .
راد مردان و احرار بواسطهء عدم اعتنا به تحصيل يا جمع مال غالبا فقير و بىچيزند .
نظير :
اگر ندارم سيم شكوفه نيست عجب * كه سرو نيز ز آزادگان بىدر مست
رفيع الدين .
آزادگى و طمع بهم نايد .
( . . . من كردهام آزمون به صد مره . )
ناصر خسرو .
نظير : طمع آرد بمردان رنگ زردى .
آزادى آبادى است
. آزادى انديشه و قلم و زبان و مجامع و شغل و منزل و غيره موجب آبادى و عمران ممالك است .
آزادى آرزوست مرا دير سالهاست * تا كى ز بندگى نه كم از سرو و سوسنم
. عمادى شهريارى .
آزادى اندر بىحاجتى است
. ( . . . هرچند كى حاجت بيشتر بود ببندگى نزديكتر بود ) كيمياى سعادت .
آزادى سودمند آن باشد و بس كز وى نرسد زيان بآزادى كس
.
( اى مرغ چو آزاد برائى ز قفس * آزادى مطلق نكنى تا كه هوس . . . . )
شاهزادهء افسر .
آزار بيش بينى زين گردون گر تو بهر بهانه بيازارى
. رودكى .
آز بگذار و از كسى مهراس .
( آز مانند خوك و خرس شناس . . . . )
سنائى
آز بگذار و پادشاهى كن
( . . . . گردن بىطمع بلند بود . )
سعدى .
آز را خاك سير داند كرد .
( راست گفت اندرين حديث آنمرد . . . )
سنائى
مرد طامع جز به مردن از تعب طمع نرهد .
آزردن دوستان جهل است .
( . . . و كفارهء يمين سهل . )
سعدى .
آزمند هميشه نيازمند است
. چون حرص نامحدود باشد البته هميشه چيزى از خواهشها بر نيامده و احتياج برجاست .
آزموده را آزمودن پشيمانى آرد
. قرة العيون . تمثل :
نه من آشفته روى و سست رايم * كه چندين آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
تباهى روزگار خود فزايم * چو چيز آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
چه آشفته دل و چه خيره رايم * كه چندين آزموده آزمايم
. ويس و رامين .
هامش
( 1 ) اوژيندن باراء فارسى بمعنى افكند و كشتن در لغت مضبوط است . شايد نسخه قابوسنامه حاضر مؤلف غلط است و كلمه همان او ژيندن بازاء فارسى باشد . دهخدا .