آرزو سرمايه مفلس است
. رجوع بآدم گرسنه نان در خواب بيند شود .
آرزو عيب نمىباشد
. رجوع بآرزو بجوانان عيب نيست شود .
آرزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا .
( پادشا بر كامهاى دل كه باشد پارسا * پارسا شو تا شوى بر هر مرادى پادشا
پارسا شو تا بباشى پادشا بر آرزو . . . )
ناصر خسرو .
آرى باتفاق جهان ميتوان گرفت .
( حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت . . . )
حافظ .
نظير :
دولت همه ز اتفاق خيزد * بىدولتى از نفاق خيزد .
دو دل يك شود بشكند كوه را * پراكندگى آرد انبوه را .
مورچگان را چو بود اتفاق * شير ژيان را بدرانند پوست
. سعدى .
دو دوست با هم اگر يكدلند در همه كار * هزار طعنهء دشمن به نيم جو نخرند
نظير
اين بنمايم ترا ز مهرهء نرد * يكان يكان بسوى خانه راه مىنبرند
ولى دو مهره چو هم پشت يكدگر گردند * دگر تپانچهء دشمن به هيچ رو نخورند
بكوش ابن يمين دوستى بدست آور * كه دشمنان سوى يكتن به صد بدى نگرند
. ابن يمين .
اگر دو يار موافق دو دل يكى سازد * فلك بيك تن تنها چه ميتواند كرد .
ز دانا تو نشنيدى اين داستان * كه برگويد از گفته باستان
كه گر دو برادر نهد پشت پشت * تن كوه را باد ماند بمشت
. فردوسى .
صد هزاران خيط يك تو را نباشد قوتى * چون بهم برتافتى اسفنديارش نگسلد
. سعدى .
آب را چون مدد بود هم از آب * گلستان گردد آنچه بود خراب
. سنائى .
يك دست صدا « 1 » ندارد . يك دست بىصداست « 1 » يد اللّه مع الجماعة . حديث . الجماعة رحمه .
حديث . السود دمع السواد . لا تجتمع امتى على الخطاء . حديث . لا تجتمع امتى على الضلاله .
حديث . عليكم بالسواد الاعظم . حديث . رشته باريك شد چو يك تو شد . سنائى . ليس الدلو الا بالرشاء .
كونوا جميعا يا بنى اذ اعترى * خطب و لا تتفرقوا آحادا
تا بى القداح اذا اجمعن تكسرا * و اذا افترقن تكسرت افرادا
.
آرى شتر مست كشد بار گرانرا
( تا مست نباشى نبرى بار غم يار . . . )
سعدى .
براى تحمل سختى و گرانى كارها نوعى عشق و شيفتگى ضرور است . نظير :
سبكتر برد اشتر مست بار
. سعدى .
آزاد را ميازار چون بيازردى بيوزن
. ( قابوس نامه )
كلمه اوزنيدن را در فرهنگها نيافتيم از سياق كلام محتمل است بمعنى آويختن يا لحنى در آويختن
هامش
( 1 ) از صدا صوت و آواز اراده كنند .