بگرگ گفتند تو را چوپانى دادهاند بگريست گفتند چرا گريى گفت ترسم دروغ باشد
. مثل را شنيدهام ليكن مورد استعمال آن را به خوبى بخاطر ندارم .
بگريز از آنكه فخرش جز اسب و سيم و زر نيست .
( ورچه سرو ندارد ميدان كه جز بقر نيست . )
ناصر خسرو .
بگزاف مخر تا بگزاف نبايد فروخت
. منسوب بانوشيروان ، نقل از قابوسنامه .
بگفتار با مهتران برمجوش به زور آنكه بيش از تو با او مكوش .
اسدى .
رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
بگفتار خوب ار هنر خواستى بكردار پيدا كن آن راستى .
فردوسى .
رجوع به : دوصد گفته چون نيم كردار نيست ، شود .
بگفتار شيرين جهان ديده مرد كند آنچه نتوان بشمشير كرد .
اسدى .
رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .
بگفت غماز گيرند اما رها نكنند
. تمثل : پس گفت يا سيد ، باقرايان صحبت مدار كه ايشان غمازان باشند بر درگاه حق ، بگفت ايشان خلق را بگيرد اما بگفت ايشان رها نكند .
اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد . نظير : حاكم به حرف روستائى گيرد اما رها نكند .
به گفتن آتش زبان نسوزد
. گج .
بگفتهء خود كار كن تا بگفتهء تو كار كنند
. رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
به گل چشمهء خور نشايد نهفت .
( بگفت آنچه دانست و شايسته گفت . . . )
سعدى .
رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .
به گل چگونه توان روى آفتاب نهفت .
( فروغ روى تو را خانه كى حجاب شود . . . )
ابن يمين . رجوع به : آفتاب را به گل نتوان اندود ، شود .
به گل ننگرد آنكه او گلخور است اگرچه گل از گل ستودهتر است .
فردوسى .
بگمانش علىآباد شهريست
. نظير : بگمانش پشت تل خيارزاريست .
بگمانم خانم بود
. تمثل : خروش كردم و گفتم به هوش بىبى نيست . عثمان مختارى .
بگمراه گفتند نامت چيست گفت رهبر
. تمثل :
مثل زدند كه گمراه را همى گفتند اگر توئى بچه نامى بگفت من رهبر . نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .
بگنجشگان نشايد طعمهء باز .
( نگويد با خرد با بىخرد راز . . . )
ناصر خسرو .
بگنجشگ گفتند منار بشكمت گفت چيزى بگو بگنجد
. نهايت گزافه ميگويد .