تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤

بگرگ گفتند تو را چوپانى داده‌اند بگريست گفتند چرا گريى گفت ترسم دروغ باشد

. مثل را شنيده‌ام ليكن مورد استعمال آن را به خوبى بخاطر ندارم .

بگريز از آنكه فخرش جز اسب و سيم و زر نيست .

( ورچه سرو ندارد ميدان كه جز بقر نيست . )
ناصر خسرو .

بگزاف مخر تا بگزاف نبايد فروخت

. منسوب بانوشيروان ، نقل از قابوسنامه .
بگفتار با مهتران برمجوش به زور آنكه بيش از تو با او مكوش . اسدى . رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
بگفتار خوب ار هنر خواستى بكردار پيدا كن آن راستى . فردوسى . رجوع به : دوصد گفته چون نيم كردار نيست ، شود .
بگفتار شيرين جهان ديده مرد كند آنچه نتوان بشمشير كرد . اسدى . رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .

بگفت غماز گيرند اما رها نكنند

. تمثل : پس گفت يا سيد ، باقرايان صحبت مدار كه ايشان غمازان باشند بر درگاه حق ، بگفت ايشان خلق را بگيرد اما بگفت ايشان رها نكند . اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد . نظير : حاكم به حرف روستائى گيرد اما رها نكند .

به گفتن آتش زبان نسوزد

. گج .

بگفتهء خود كار كن تا بگفتهء تو كار كنند

. رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .

به گل چشمهء خور نشايد نهفت .

( بگفت آنچه دانست و شايسته گفت . . . )
سعدى . رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .

به گل چگونه توان روى آفتاب نهفت .

( فروغ روى تو را خانه كى حجاب شود . . . )
ابن يمين . رجوع به : آفتاب را به گل نتوان اندود ، شود .
به گل ننگرد آنكه او گل‌خور است اگرچه گل از گل ستوده‌تر است . فردوسى .

بگمانش علىآباد شهريست

. نظير : بگمانش پشت تل خيارزاريست .

بگمانم خانم بود

. تمثل : خروش كردم و گفتم به هوش بىبى نيست . عثمان مختارى .

بگمراه گفتند نامت چيست گفت رهبر

. تمثل : مثل زدند كه گمراه را همى گفتند اگر توئى بچه نامى بگفت من رهبر . نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .

بگنجشگان نشايد طعمهء باز .

( نگويد با خرد با بىخرد راز . . . )
ناصر خسرو .

بگنجشگ گفتند منار بشكمت گفت چيزى بگو بگنجد

. نهايت گزافه ميگويد .