بگو بخضر كه جز مرگ دوستان ديدن دگرچه حاصلى از عمر جاودان دارى .
نظير :
خبر ز تلخى آب بقا كسى دارد * كه همچو خضر گرفتار عمر جاويد است .
صائب .
به احتياط ز دست خضر پياله بگير * مباد آب حياتت دهد بجاى شراب .
صائب .
ما از اين هستى ده روزه بجان آمدهايم * واى بر خضر كه زندانى عمر ابد است .
صائب .
به گوش خر ياسين خواندن
. بناشنوائى پند و اندرز گفتن . رجوع به : آه سعدى . . .
و رجوع به : از اين گوش . . . ، شود .
به گوش گفتند چرا فربه نشوى گفت ز بس سخنان عجيب شنوم
. نظير :
آدمى فربه شود از راه گوش .
مولوى .
بگو شهاده سرت را ز تن جدا سازم .
( . . . تنت ز روى مذلت به خاك اندازم . )
چون بمزاح و به دروغ كودكان با دست يا كاردى چوبين بتقليد اشقياى كربلا سر همبازى خويش را برند اين شعر شبيه را خوانند .
بگو مبين چشم برهم مىنهم ، بگو مشنو پنبه به گوش ميگذارم ، ليكن اگر گوئى نفهم نمىتوانم
. شهرستانى در ملل و نحل اين گفته را به ذيمقراطيس نسبت مىكند ، ليكن در زبان فارسى چون مثلى سائر است ، نظير :
مىتوان پوشيد چشم از هرچه ميآيد به چشم * آنچه نتوان چشم از او پوشيد بيدارى بود .
صائب
بگوينده گيتى برازنده است كه گيتى بگويندگان زنده است .
حضرت اديب .
رجوع به : سخن بهتر از گوهر نامدار . . . ، شود .
بگه خيز باشيد هر سال و ماه كه گاه سعادت بود صبحگاه .
داراب زردشتى .
رجوع به : شبخيز باش تا كامروا باشى ، شود .
بگيتى جز از دست نيكى مبر كه آيد يكى روز نيكى ببر .
اسدى .
پشيمان نگردد كس از كار نيك * نكوتر ز نيكى چه چيز است و يك .
اسدى .
نباشد همى نيك و بد پايدار * همان به كه نيكى بود يادگار .
فردوسى .
اگر نيك باشى بماندت نام * بتخت كئى بر بوى شادكام .
فردوسى .
نكوئى بهرجا چو آيد به كار * نكوئى كن و از بدى شرم دار .
فردوسى .
بد و نيك ماند ز ما يادگار * تو تخم بدى تا توانى مكار .
فردوسى .
مگرد ايچگونه بگرد بدى * بنيكى بياراى اگر بخردى .
فردوسى .
بدى گرچه كردن توان با كسى * چو نيكى كنى بهتر آيد بسى .
اسدى .
همى تا توان راه نيكى سپر * كه نيكى بود مر بدى را سپر .
اسدى .
هرآنكس كه انديشهء بد كند * بفرجام بد با تن خود كند .
فردوسى .