خنك آنكه زو نيكوئى يادگار * بماند اگر بنده گر شهريار .
فردوسى .
بپاداش نيكى بيابى بهشت * خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت .
فردوسى .
چو نيكى نمايدت كيهان خداى * تو با هركسى نيز نيكى نماى .
فردوسى .
بنيكى ببايد تن آراستن * كه نيكى نشايد ز كس خواستن .
فردوسى .
بگيتى به از مردمى كار نيست * بدين با تو دانش به پيكار نيست .
فردوسى .
تو تا زندهاى سوى نيكى گراى * مگر كام يا بى بديگر سراى .
فردوسى .
چنان زى كه مور از تو نبود به درد * نه بر كس نشيند به راه از تو گرد .
اسدى .
شمر يافهتر زندگانى تو آن * كه نكنى نكوئى و دارى توان .
اسدى .
جوانمردى از كارها پيشه كن * همه نيكوئى اندر انديشه كن .
چو گفتار و كردار نيكو كنى * بگيتى روان را بىآهو كنى .
فردوسى .
همه نيكوئى پيشه كن تا توان * كه بر كس نماند جهان جاودان .
فردوسى .
نمرد آنكه او نيككردار مرد * بياسود و جان را بيزدان سپرد .
فردوسى .
بيفزاى نيكى تو تا ايدرى * كه گردى از آن شاد چون بگذرى .
فردوسى .
يكى خوب مايه است نيكى بجاى * كه سود است از وى بهر دو سراى .
اسدى .
تو كردار خوب از توانا شناس * خرد نيز نزديك دانا شناس .
فردوسى .
بيابد هر آنكس كه نيكى بجست * مباد آنكه دست بدى را بشست .
فردوسى .
جهان از شب تيره تاريكتر * دلى بايد از موى باريكتر .
كه از بد كند جان و دل را رها * بداند كه كژى ندارد بها .
فردوسى .
ترا يار كردار « 1 » ها باد و بس * كه باشد بهر جات فريادرس .
فردوسى .
بدينمايه روز اندر اين كالبد * بجز تخم نيكى نكارى سزد .
فردوسى .
تن از گنج دنيار مفكن برنج * ز نيكى و نام نكو ساز گنج .
كه بردن توان گنج زر ارچه بس * ز كس گنج نيكى نبرده است كس .
اسدى .
نيكوئى بر دهد بنيكوكار * بازگردد بدى ببدكردار .
از تاريخ گزيده .
بود دورى از بد ره بخردى * بهى نيكى و دورى است از بدى .
اسدى .
بجان از بدى ايمن آنست و بس * كه نيكى كند بد نخواهد بكس .
اسدى .
دراز است دست فلك بر بدى * همه نيكوئى كن اگر بخردى .
فردوسى .
بگيتى همه تخم زفتى مكار * بترس از گزند و بد روزگار .
فردوسى .
نگيرد ترا دست جز نيكوى * گر از مرد دانا سخن بشنوى .
فردوسى .
هامش
( 1 ) رجوع بذيل صفحهء 56 شود .