بكوشش به نگردد هيچ بدتر
( چه ناكسپرور و چه گرگپرور . . . )
ويس و رامين .
و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بكوشش نرويد ز خارا گيا
( كه او بر خرد برگزيند هوا . . . )
فردوسى . رجوع به :
از مار نزايد . . . ، شود .
بكوشش نرويد گل از شاخ بيد .
( . . . نه زنگى بگرمابه گردد سفيد . )
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
بكوشيم و از كوشش ما چه سود كز آغاز بود آنچه بايست بود .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
بكيش عشق پرستش رواست جانانرا
( بجان تو كه پرستيدن تو كيش من است . . . )
اديب صابر . نظير : مذهب عاشق ز مذهبها جداست .
بكين جستن مردهء ناپديد سر زندگان را نشايد بريد .
نقل از العراضه .
نظير :
زهى ابله كه او از بهر مرده * كند با زندگان عصر خود جنگ .
ابن يمين .
بگاو و گوسفند كسى ضرر ندارد
؟ مردى شهرى حاجتى را بميان يكى از طوايف شاهسون رفت . چون گاه اذان گفتن رسيد بآواز بلند اذان گفت . يكى از شاهسونان كه تا آنگاه اذان نشنيده بود پرسيد كه اين مرد چه مىكند . گفتند اذان ميگويد . پرسيد اين كار بگاوان و گوسفندان زيانى ندارد ؟ گفتند نه . گفت پس هرچه ميخواهد بگويد .
بگدا گفتند خوش آمد توبرهاش را كشيد پيش آمد .
با كمتر مباسطتى گستاخ شد . نظير : روستائى را كه رو دادى كفش بالا مىكند .
بگداى سامره ماند
. بسيار مبرم و سمج است .
بگذار خودم را جا كنم ببين با تو چها كنم .
به نرمى و مسالمت كنونى او منگر آنگاه كه حقى بدست كرد درشتى و خشونت او هويدا شود .
بگذاشتنيست هرچه در عالم هست الا فرصت كه آن نگهداشتنيست .
( گفتم كه مگر تخم هوس كاشتنيست * معلومم شد كه جمله بگذاشتنيست . . . )
اوحدى .
رجوع به : از امروز كارى بفردا ممان . . . ، شود .
بگذر از نفس بهيمى تا نباشد تنت را طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن
( خوب نبود سوخته جبريل پر در عشق تو * آنكه از رضوان اميد مرغ بريان داشتن . . . )
سنائى . رجوع به :
نفس خود را بكش . . . ، شود .
بگذرد اين روزگار تلختر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد .
حافظ .
نظير :
بلبل بيدل تو عمر خواه كه آخر * باغ شود سبز و سرخ گل بدر آيد .
حافظ .