بگذرد محنت تو چون بگذشت ملك جمشيد و دولت هوشنگ .
مسعود سعد .
بگذر ز كبر و ناز كه ديده است روزگار چين قباى قيصر و طرف كلاه كى .
حافظ .
بگذر ز هوا ايدل كو اصل هلاك آمد .
( . . . گرچه ز هوا آمد هم زندگى انسان . )
حضرت اديب .
بگذشته چه اندوه و چه شادى بر دانا ناآمده ايدون و گذشته است برابر .
ناصر خسرو .
بگربه گفتند فضلهات درمان است به خاك كرد
. چيزيرا كه از تو خواستم چندان عزيز و گرانبها نبود كه دريغ و مضايقت كردى .
بگرداب در غرقگانرا دلير مگير ار نباشى بدان آب چير شنا بر چوبى آشنا را گرد چو زيرك نباشد نخست او مرد .
اسدى .
در سباحت رهاندن غريق را فنى خاص است . و تا شناورى ، آن فن نداند خود را نيز به هلاكت افكند .
شاعر اين مقصود را در اينجا بيان مىكند و در نظاير نيز بدان تمثل توان كرد .
بگرد از جهان راه مهرش مجوى از آن پيشتر كز تو برگردد اوى
اسدى .
بگرد بلا تا توانى مگرد
( بگفتند كى شاه آزادمرد . . . )
فردوسى .
بگرد تا بگرديم
. عبارتيست كه در ميدان جنگ مبارز بخصم ميگفته . و از آن دعوت بشروع جنگ را ميخواسته است .
بگرد در ناسپاسان مگرد
( چه گفت آن خردمند شيرين سخن * كه گر بىبنان را نشانى به بن
بفرجام كار آيدت رنج و درد . . . )
فردوسى .
بگرد دروغ آنكه گردد بسى از او راست باور ندارد كسى
( دروغ از بنه آبرو بسترد * نگويد دروغ آنكه دارد خرد
. . . * . . .
هر آهو كه خيزد ز يك كژ سخن * به صد راست نيكو نگردد ز بن
زبانى كه باشد بريده ز جاى * از آن به كه باشد دروغ آزماى .
اسدى .
رجوع به : اگر جفت گردد زبان با دروغ . . . ، شود .
بگرد دروغ ايچگونه مگرد چو گردى بود بخت را روى زرد .
فردوسى .
رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود .
به گردن آنها كه ميگويند
. با استهزائى زننده ، البته اين كار واقع شده است .
شبيه : العهدة على الراوى . و رجوع به : العلم عند اللّه ، شود .
بگرسنگى مردن بهتر كه نان فرومايگان خوردن
. رجوع به : آبرو آبجو نبايد كرد ، شود .