رجوع به : العجلة من الشيطان . . . ، شود .
بكش جان و دل تا توانى ز رشگ كه رشگ آورد گرم و خونين سرشگ
فردوسى .
رجوع به : اگر حسود نباشد جهان . . . ، شود .
بكش دجال خود مهدى خويشى .
( بسى گفتند از عيسى و مهدى * مجرد شو تو هم عيساى عهدى
ز مهدى گرچه روزى چند پيشى . . . )
پورياى ولى . رجوع به : اعدى عدوك . . . ، و رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
بكش مگذار كاين سگ پير گردد كه چون شد پير غافلگير گردد .
مراد از سگ ، نفس باشد . رجوع به : اعدى عدوك . . . ، شود .
بكشيد و خوشگلم كنيد
. مزاحيست در بين زنان . و بزنى كه با مشقت و كوشش سخت به پيرايش و آرايش خود پردازد گفته مىشود .
بكلافى داخل خريداران يوسف شدن .
بكم از قدر خود مشو راضى بين كه گنجشك مىنگيرد باز .
مسعود سعد .
رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . ، شود .
بكن شيرى آنجا كه شيرى سزد .
( . . . كه از شهرياران دليرى سزد . )
فردوسى .
رجوع به : ز ترسنده مردم برآيد . . . ، شود .
بك نفسك .
( عباس عم حضرت نبوى از وى درخواست كه مرا بر قومى امير گردان گفت يا عم . . . ترا بر تن تو امير كردم . . . ) كشف المحجوب . رجوع به : با نفس اگر برآئى . . . و رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
بكن كار و كرده بيزدان سپار
( . . . بخرما چه يازى چو ترسى ز خار . )
فردوسى .
رجوع به : اعقل و توكل ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . در جاى ديگر شاهنامه مصراع اول عينا آمده است و مصراع دوم اين است : نه گردون بكين است با ماهيار .
بكن نيكى و در درياش انداز كه روزى در كنارت آورد باز .
ويس و رامين .
رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو . . . و رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . شود .
بكن هرآنچه بشايد نه هرچه بتوانى
( ولى خلاف بزرگان كه گفتهاند مكن . . . )
سعدى .
بكوب بكوب همانست كه ديدى
. براى شرح مثل رجوع بجامع التمثيل شود . و رجوع به : اگر زمين و زمانرا . . . ، شود .
بكوتهى و درازى مدان كهى و مهى
( قلم جدا كند ايشاه كهتر از مهتر . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : اسب تازى اگر ضعيف بود . . . ، شود .
بكوچه على چپ زدن
. با چربزبانى و چالاكى تجاهل كردن يا موضوع گفتار را تغيير دادن .
بكوشش بزرگى نيايد بجاى مگر بخت نيكش بود رهنماى .
نقل از العراضه .
نظير : بالجد لا بالكد . و رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود .