تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 29

مساهمون:

ص٢٩

آدمى فربه ز عز است و شرف

( جانور فربه شود ليك از علف . . . ) .
مولوى .

آدمى فربه شود از راه گوش

( . . . . جانور فربه شود از حلق و نوش . )
. مولوى . نظير :
فكر شيرين مرد را فربه كند .
جلال الدين رومى .

آدم يك بار پايش بچاله ميرود

. از آسيبها و زيان‌ها بايد عبرت گرفت . نظير :
هر كسى انگشت خود يك ره كند در زورفين .
منوچهرى .

آدم يك دفعه مىميرد

. رجوع بآدم دو دفعه نمىميرد شود .
آدمى گرچه بر زمانه مهست ز آدمى خام ديو پخته بهست . سنائى . نظير :
در زمانه ز هر چه جانور است * تا نشد پخته آدمى بتر است
. سنائى .

آدمى مخفى است در زير زبان

( . . . . اين زبان پرده است بر درگاه جان )
مولوى . اقتباس از حديث نبوى المرء مخبوفى طى لسانه . رجوع بابله را در سخن توان دانست ، شود .

آدمى معصوم نتواند بود

. ابو الفضل بيهقى . رجوع بآدمى جايز الخطاست ، شود .

آدينه‌اش را گم كرده است

. بمزاح به كسى گويند كه در امرى معتاد و مألوف خويش اشتباه كند چون در يوزه‌گرى كه پس از روزگارى دراز گدائى روز آدينه را با روز ديگر مشتبه سازد .

آراستن سروز پيراستن است .

( گر عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى بغم نشستن و خاستن است وقت طرب و نشاط و مى خواستن است * ك . . . )
عنصرى . نظير :
تير را تا نتراشى نشود راست همى * سرو را تا كه نپيرائى و الا نشود بنه شاسپرم تا نكنى لختى كم * ندهد رونق و باليده و بالا نشود شمع تارى شده را تا نبرى اطرافش * بر نيفروزد و چون زهرهء زهرا نشود
. منوچهرى .
تو چون سوخته برنگيرى به كار * كجا بخشدت روشنى شمع باز
. حضرت اديب .

آرد بدهنش گرفته است

. در موقعى كه گفتن ضرورت دارد ساكت مانده . نظير : ماست بدهنش مايه كرده‌اند .

آرد خود را بيختيم آرد بيز را آويختيم

. ( ما . . . . ) ديگر هوا و هوس در من نمانده است .

آرزو بجوانان عيب نيست

. در برنا طول امل مذموم نباشد . گاهى بمزاح و طنز به پيران نيز گويند .

آرزو رأس مال مفلس دان .

( عقل دست و زبان كونه خوان . . . . )
سنائى .