آدمى فربه ز عز است و شرف
( جانور فربه شود ليك از علف . . . ) .
مولوى .
آدمى فربه شود از راه گوش
( . . . . جانور فربه شود از حلق و نوش . )
. مولوى .
نظير :
فكر شيرين مرد را فربه كند .
جلال الدين رومى .
آدم يك بار پايش بچاله ميرود
. از آسيبها و زيانها بايد عبرت گرفت .
نظير :
هر كسى انگشت خود يك ره كند در زورفين .
منوچهرى .
آدم يك دفعه مىميرد
. رجوع بآدم دو دفعه نمىميرد شود .
آدمى گرچه بر زمانه مهست ز آدمى خام ديو پخته بهست
. سنائى .
نظير :
در زمانه ز هر چه جانور است * تا نشد پخته آدمى بتر است
. سنائى .
آدمى مخفى است در زير زبان
( . . . . اين زبان پرده است بر درگاه جان )
مولوى . اقتباس از حديث نبوى المرء مخبوفى طى لسانه . رجوع بابله را در سخن توان دانست ، شود .
آدمى معصوم نتواند بود
. ابو الفضل بيهقى . رجوع بآدمى جايز الخطاست ، شود .
آدينهاش را گم كرده است
. بمزاح به كسى گويند كه در امرى معتاد و مألوف خويش اشتباه كند چون در يوزهگرى كه پس از روزگارى دراز گدائى روز آدينه را با روز ديگر مشتبه سازد .
آراستن سروز پيراستن است .
( گر عيب سر زلف بت از كاستن است * چه جاى بغم نشستن و خاستن است
وقت طرب و نشاط و مى خواستن است * ك . . . )
عنصرى .
نظير :
تير را تا نتراشى نشود راست همى * سرو را تا كه نپيرائى و الا نشود
بنه شاسپرم تا نكنى لختى كم * ندهد رونق و باليده و بالا نشود
شمع تارى شده را تا نبرى اطرافش * بر نيفروزد و چون زهرهء زهرا نشود
. منوچهرى .
تو چون سوخته برنگيرى به كار * كجا بخشدت روشنى شمع باز
. حضرت اديب .
آرد بدهنش گرفته است
. در موقعى كه گفتن ضرورت دارد ساكت مانده . نظير :
ماست بدهنش مايه كردهاند .
آرد خود را بيختيم آرد بيز را آويختيم
. ( ما . . . . ) ديگر هوا و هوس در من نمانده است .
آرزو بجوانان عيب نيست
. در برنا طول امل مذموم نباشد . گاهى بمزاح و طنز به پيران نيز گويند .
آرزو رأس مال مفلس دان .
( عقل دست و زبان كونه خوان . . . . )
سنائى .