رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
بكان خويش بسى بىبها بود گوهر
( به شهر خويش بسى بيقدر بود مردم . . . )
انورى .
رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود .
بكانى كه گوهر نيابى مكن
( چو بند روان بينى و رنج تن . . . )
فردوسى .
بكاهل كارفرما پند بشنو
. چون از تنآسانان و تنپروران انجام كارى خواهند بر بيهودگى و زيانهاى آن كار علل و بهانههاى بسيار آرند .
بكاهل گفتند كوچ بخواب رفت
. نظير : تازى خوب وقت شكار بازيش ميگيرد .
بكاه و كماى كسى زيان ندارد ( يا ) بكاه و كنگر كسى ضرر نبخشد .
بر اين كار ضرورى مترتب نيست .
بكچل گفتند شستى ! گفت بافتم
. مرد يا زن دغسر ، در استحمام كارش سهل است .
بكدام دست برخاستهاى
. بر خلاف هر روز امروز در تو خوئى زشت و خلقى درشت ديده مىشود . و در اين شعر انورى اين تعبير مثلى بر خلاف متداول آمده است :
روزى كه بدست ناز برخيزى * دانم ز نياز من خبر دارى .
انورى . و رجوع به : از كدام دست . . . ، شود .
بكدام سازت برقصند
. بر رائى مستقيم نيستى .
بكردار كشتيست كار سپاه همش باد و هم بادبان تخت شاه .
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
بكژى مجوى از جهان آبروى
( ز من راستى هرچه دانى بگوى . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
بكس بيش از اندازه نيكى مكن كه گردد بدانديش بشنو سخن .
اسدى .
بكس چون رايگان چيزى نبخشند چه كبر است اين خداوندان زر را .
ايرج ميرزا .
نظير : عروس هفت تا تنبان دارد مفت خودش .
بكسرى بگفتند كاى شهريار عقابى گرفته است بازت شكار . بگفتا بچوبش بكوبند پشت كه با مهتر خود چرا شد درشت .
نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .
بكش آتش خرد پيش از گزند كه گيتى بسوزد چو گردد بلند .
فردوسى .
بكش آزار كسان و مكن آزار كسى .
( هاتف اين پند ز من بشنو تا بتوانى . . . )
هاتف
بكشتى پديد آيد از مرد مرد .
( به دو گفت پولاد جنگى نبرد ( كذا ) . . . )
فردوسى .
نظير : عند الامتحان يكرم الرجل اويهان .
بكشتى ويران گذشتن برآب به آيد كه در كار كردن شتاب .
فردوسى .